تبليغاتX
 
سبز سرخ



تماس با ما


منوي اصلي
صفحه اصلي
فيلم
موزيك
كليپ
عكس
بازيگران خارجي
بازيگران ايراني
فانتزي
كامپيوتري
طبيعت
كاريكاتور
جالب
مذهبي
نرم افزار
بيوگرافي بازيگران
ايراني
خارجي
داستان
متون ادبي
سهراب
نيما
شهريار
پروين


نظر سنجي

جستجو




 داستان کوتاه : رابطه زن ومرد در اختراع

داستان کوتاه : رابطه زن ومرد در اختراع 
مرد كلمه را كشف كرد و مكالمه را اختراع كرد.
زن مكالمه را كشف كرد و شايعه اختراع شد!

مرد قمار را كشف كرد و كارت‌هاي بازي را اختراع كرد.
زن كارت‌هاي بازي را كشف كرد و جادوگري اختراع شد!

مرد كشاورزي را كشف كرد و غذا اختراع شد.
زن غذا را كشف كرد و رژيم غذايي را اختراع كرد!

مرد دوستي را كشف كرد و عشق اختراع شد.
زن عشق را كشف كرد و ازدواج را اختراع كرد!

مرد تجارت را كشف كرد و پول را اختراع كرد.
زن پول را كشف كرد و « خريد كردن » اختراع شد!

از آن به بعد مرد چيزهاي بسياري را كشف و اختراع كرد.
ولي زن همچنان مشغول خريد بود

.::DEHKADEPMC::. جمعه نوزدهم بهمن 1386 لينك ثابت

 داستان کوتاه : خديجه
داستان کوتاه : خديجه 
اصغرآقا را همه مردها دوست داشتند. چون زنش خوشگل بود! گمان مي‌كنم اين جمله قدري به نظرتان زننده آمده ولي حقيقت اين است مردي كه زن زيبا دارد چه بخواهد و چه نخواهد خودش هم مثل زنش محبوب مردها و مخصوصا جوانهاست ولي البته همه در اين قسمت سوء نظر ندارند.

يك عده مثل من و شما خلقت زيبا را تحسين مي‌كنند و در دل به صاحب و صاحب اختيارش تبارك‌الله ‌احسن الخالقين مي‌گويند و يك عده هم با چشمان پليد و ناپاكشان مي‌خواهند طرف را ببلعند و طالبان زيبايي از اين دو دسته كه عرض كردم خارج نيستند و هر كس هم گفت از روي زيبا بدش مي‌آيد يا دماغش علتي دارد يه دروغگوي بي‌شرمي است!

ولي ضمنا بايد متوجه باشيد امروز اغلب نظربازان متاسفانه از دسته دوم هستند و گفتن جمله تبارك‌الله احسن الخالقين مال موقعي بود كه زنها بدنشان از نظر حقير و حضرتعالي مستور بود و ما مجبور بوديم از ديدن يك دماغ قلمي و يا يك جفت چشم بادامي كه گاه‌گاه بي‌هوا از زير چادر بيرون مي‌افتاد زيبايي صاحبش را حدس بزنيم و بعد از روي سوز دل يك جمله تبارك الله هم چاشني كنيم يعني كار ديگري از دستمان بر نمي‌آمد! ولي زنهاي امروزه طوري با همه مردها بيريا! و جمع‌المال! هستند كه نمي‌گذارند آدم به جمله تبارك الله قناعت كند و فرشته را هم ميلغزاند. معذرت مي‌خواهم ولي گفتني‌ها را بايد گفت. به قول رفيق شوخ ما: ...آن قسمت از بدن زنها كه در ده بيست سال قبل حتي از نظر شوهرانشان هم مخفي بود امروز با متنهاي سخاوت! و نظر بلندي در نظربازي و چشم‌اندازي ديگران است! تمدن از اين بالاتر!...

اغلب آنها كه به نجابت معروفند ديدن صورتشان كفاره مي‌خواهد و خوشگل‌ها هم با نجابت ميانه خوبي ندارند! خلاصه مقصودم اينست كه اين روزها هيچكس بدون علت نجيب نمي‌شود. به صورتش نگاه كنيد علت نجابتش معلوم مي‌شود به همين جهت هميشه زن زيبا و در عين حال نجيب مورد اعجاب و احترام مرد است.

به هر حال صحبت سر اين بود كه خديجه زن اصغرآقا هم خوشگل بود و هم نجيب و اصولا خوشگلي و نجابت خيلي بسختي در يك جا جمع مي‌شوند.

يك بعدازظهر اصغرآقا در تجارتخانه پشت ميز تحرير لم داده قهوه مي‌خورد و روزنامه مي‌خواند و لپ‌هاي خود را مي‌مكيد و به خيال خودش لذت بوسه‌هاي شب گذشته را نشخوار مي‌كرد، خوشي زير دلش زده بود و به فكرش رسيد با تلفن قدري سربه‌سر خديجه بگذارد.

گوشي تلفن را برداشت و شماره خانه خودش را گرفت و لحظه‌اي بعد حس كرد گوشي را از آن طرف برداشتند فورا صدايش را نازك كرد و گفت: جونی اصغر... تويي... عزيزيم...!

البته خوانندگان عزيز متوجه شديد اصغر با اين وسيله مي‌خواست زنش خديجه را مشكوك كند و شب وقتي به منزل رفت از عصبانيت و داد و بيداد و قهر و آشتي شب خانم!!! لذت ببرد ولي تصديق مي‌فرماييد اين كار شوخي بي‌مزه و خطرناكي بود. باري در عين اينكه با صداي نازك و زنانه‌اي جمله فوق را مي‌گفت از آن طرف صداي مردانه و دورگه و كلفتي گفت: بله...؟ بفرماييد...؟ و بلافاصله صداي سرفه خشكي بلند شد و متعاقب آن فرياد زني به گوش رسيد!

اصغر به خوبي صداي زنش را شنيد و شناخت و گوشي از دستش افتاد و رنگش مثل ماست شد. يعني چه...؟ صداي مردي كه از پشت تلفن به گوش رسيد مال كي بود؟ چرا خديجه جيغ زد؟

در خانه كه غير از دايه پير و شاگرد خانه كسي نيست... اصغر با خودش حرف مي‌زد: عجب! پس در حاليكه من گوساله مي‌خواهم به طور شوخي از پشت تلفن براي خودم رفيقه و محبوبه بتراشم خديجه راستي راستي فاسق گرفته است!

پشت اصغرآقا از تصوير خيانت زنش به لرزه درآمد. دنيا به چشمش سياه شد و بغض سنگيني گلويش را فشرد و با دستي لرزان به اميد اينكه اشتباه كرده باشد مجددا شماره خانه‌اش را گرفت. ولي آن طرف كسي جواب نمي‌داد و اصغر حتم كرد خديجه و فاسقش از ترس رسوايي گوشي را بر نمي‌دارند شايد از خانه گريخته باشند.

خون در عروقش به جوش آمد و ديوانه‌وار از تجارتخانه بيرون دويد و خود را در تاكسي انداخت و نشاني خانه‌اش را داد.

حقير در اينجا موظفم شما را از نگراني بيرون بياورم و عرض كنم صداي مردانه و دورگه‌اي كه از آن طرف تلفن به گوش اصغر خوردو و همچنين صداي جيغ بعدي هر دو تا صداي خود خديجه بود. منتهي خانم مشغول خوردن انار بود و هنگامي كه گوشي را برداشت و خواست جواب بدهد، آب انار به گلويش پريد و صداي دورگه و مردانه‌اي از حلقومش خارج شد و بلافاصله وقتي شنيد زني از آن طرف مي‌گويد: جوني اصغر... و... از شدت غضب و تصور اينكه شوهرش كسي را دارد، آن جيغ كذايي را زد و از خانه بيرون دويد. ولي اصغرآقا سگ كي بود كه بتواند تصور كند هر دو صدا از خديجه است!

چند دقيقه بعد تاكسي مقابل منزل اصغرآقا ايستاد و آقا مجنونانه بيرون دويد. پله‌ها را سه تا يكي طي كرده خود را به داخل خانه رسانيد. احمد، شاگرد خانه در آشپزخانه نشسته بود و سيب‌زميني پوست مي‌كند و اصغر با صداي تهديدآميز فرياد زد: خانم كجاست؟

احمد كه از ديدن چشمان سرخ شده و موهاي پريشان ارباب به كلي خود را باخته بود زبانش بند آمد و با انگشت اتاق مجاور را نشان داد و اصغر با يك خيز خود را به درون اتاق انداخت ولي خديجه آنجا نبود.

روي فرش يك انار تركيده و دانه‌هايش به اطراف پراكنده شده بود.

اصغر با خشم و غضب پا به زمين مي‌كوبيد و ناسزا مي‌گفت. از آن طرف خديجه كه از خانه بيرون دويد يك راست به تجارتخانه شوهرش رفت ولي كارمندان گفتند آقا همين الان با حال عصبانيت سوار ماشين شده و به مقصد نامعلومي حركت كرد.

خديجه حتم كرد آقا به سراغ في‌في عزيزش رفته است و با خشم و غضب فراواني به خانه برگشت و توي راهرو سينه به سينه اصغر برخورد.

دو صدا در آن واحد از گلوي زن و شوهر خارج شد: فاسقت كو؟ رفيقت كو؟

اصغر كه به زحمت خشم خود را فرو مي‌خورد فرياد زد: بدبخت. آنكه پشت تلفن صدايش را نازك كرد خود من بودم. ميخواستم با تو شوخي كنم. چشمان خديجه از تعجب گشاد شد. چي گفتي...؟ چي گفتي...؟ گفتم: جوني اصغر... تويي... عزيزيم...!

ولي صداي مرد... (با بغض) من... من داشتم انار مي‌خوردم كه تلفن زنگ زد. خواستم جواب بدهم كه آب انار به گلويم ريخت و صدايم عوض شد.. بعد هم خيال كردم تو رفيق گرفته‌اي و جيغ زدم.

لحظه‌اي به سكوت گذشت و اصغر بازوان خود را گشود و خديجه را در آغوش گرفت. صداي بوسه شيريني به گوش رسيد و خديجه مثل همه زنها از خوشحالي شروع به گريه كرد...

.::DEHKADEPMC::. چهارشنبه دهم بهمن 1386 لينك ثابت

 داستان کوتاه : كناردريا
داستان کوتاه : كناردريا  
حاج عبدالصمد از تجار پولدار كاشاني و تهران المكان بود و گمان مي‌كنم لفظ كاشاني حقير را از بيان شجاعت و شهامت حضرتش بي‌نياز ساخته باشد...

حاج آقا وقتي صداي بوق اتومبيل را مي‌شنيد از ترس غذايش ترش مي‌شد و يك شب كه خواب ديد از تختخواب پايين افتاده است از ترس اين خطر بزرگ يك هفته تمام مريض شد و نزديك بود يرقان بگيرد. ولي با همه بزدلي و پول‌دوستي، دل زيباپرستي داشت. عصرها با ته ريش حنايي و كت و شلواري كه به تنش گريه مي‌كرد سر چهارراه لاله‌زار به تماشاي خوبان مي‌ايستاد و پر و پا و سر و سينه خوشگلها را تا آنجا كه بي‌پرده بود با چشم مي‌بلعيد و از آن بالاتر را با قوت خيال عريان مي‌كرد و لذت مي‌برد و براي صيغه كردنشان با تسبيح استخاره مي‌كرد. البته اين عشق ديشلمه براي حاج عبدالصمد خيلي لذيذ بود چون هر وقت در منزل، سر دماغ بود و نرگس خانم (زنش) را در ‎آغوش مي‌كشيد مي‌ديد زلفهايش بوي دود مي‌دهد و از تن و بدنش بوي كوفته برنجي خراب شده و خاگينه سوخته بلند است ولي اينجا... سر لاله‌زار، اين بوي عطري كه به قول حاجي، معلوم نيست از كجاي اين پدرسوخته‌ها به مشام مي‌رسد خيلي لذيذ و هوس‌انگيز است...

يك ساعت بعدازظهر حاجي با يك پاكت پر از شليل به طرف منزل مي‌رفت. روي پاكت عكس زن زيبايي كه با بيكيني چاپ شده بود، نظرش را جلب گرد. خانم شناگر و نيمه عريان به قدري خوش اندام و زيبا بود كه آب در دهان بيننده مي‌انداخت. مخصوصا كه حاج‌اقا با قوت خيال بوي خوشي را كه از پاكت شليل برميخاست به حساب عكس زن نيمه عريان گذاشت و يك دل نه صد دل عاشق رفتن كنار دريا و تماشاي روي و موي دلبران كنار آبي! شد.

اين فكر طوري در مغزش قوت گرفت كه همان روز با اينكه سه چهار معامله قماش و بلور و لباس آمريكايي داشت، همه را ول كرده و با اتوبوس‌هاي شيك و راحت بنگاه تي‌بي‌تي يكراست در مهمانخانه كنار دريا پياده شد، شب از ذوق تماشاي دختران حوا تا صبح خوابش نبرد... و فردا صبح هنگامي كه با لباس شنا به كنار دريا آمد چنان مضحك و خنده‌آور بود كه لعبتان كنار دريايي از ديدن اين خمره متحرك و پرمو و نكره و بي‌ريخت دستها را به شكم گذاشته و از خنده روده‌بر شدند.

حاجي با اينكه مي‌ديد مسخره‌اش مي‌كنند، چون خود را مورد توجه اجناس لطيف مي‌ديد از خوشحالي دلش غنج مي‌زد....

حاجي در ميان اين زيبارويان نيمه عريان، يكي را از همه بيشتر پسنديده بود. موهاي پرپشت طلايي، دندان‌هاي صدفي و اندام چاق و بازاري‌پسندش دل و دين حاجي را به يغما برده بود ولي با اين همه پسران جوان و زيبا و رشيد و گردن كلفتي كه كنار دريا به جهت شكار! در آب مي‌جستند، حاجي سگ كي بود كه مورد توجه قرار گيرد!

حاجي ايمان داشت كه اگر يكبار، فقط يكبار نفسش به نفس فرنگيس، آن لعبت موبور بخورد ديگر هيچوقت پير نخواهد شد. كم كم حس مي‌كرد دلش از بازار و قيافه‌هاي زننده و خنك و مزورانه بازاريها زده شده و خيلي ميل دارد كنار پنجره مهمانخانه دراز بكشد و تبارك الله بگويد!

يك صبح خيلي زود حاجي با لباس شنا كنار دريا گردش مي‌كرد. هوا هنوز تاريك و روشن بود. نسيم خنك و لطيف و دست نخورده‌اي مي‌وزيد و آدم را مجبور مي‌كرد كه همه كارش را بگذارد و عاشق شود.

صداي پايي روي شن‌ها به گوش رسيد. حاجي برگشت و فرنگيس موبور و خوش اندام را با لباس شنا مقابل خود يافت. چنان لرزيد كه همانجا روي شن‌ها نشست و با قيافه احمقانه و دهان نيمه باز به تماشاي يار نيمه عريان پرداخت.

فرنگيس خرامان خرامان همچون كبك بي‌پر از مقابل عاشق بازاري گذشت و داخل آب شد، آب دريا پاهاي بلورينش را مي‌ليسيد و آهسته‌آهسته بالا مي‌آمد و دست درازي مي‌كرد. حاجي دورادور به دريا حسد مي‌برد كه چنين لعب پرواري را در آغوش دارد. لحظه‌اي بعد موج خفيفي زد و فرنگيس را چند متر آن طرف‌تر پرتاب كرد. خطر بي صدا نزديك مي‌شد ولي فرنگيس متوجه نبود. ناگهان موجب بزرگي او را به وسط دريا پرتاب كرد و فرياد استغاثه بلند شد. كمك كنيد... كمك كنيد... حاجي با شنيدن صداي جيغ محبوبه مثل اسپند از جا پريد. هنگام فداكاري و جانبازي بود. معشوقه گرفتار امواج ديوانه‌وار آب شده و با دستان مرمرينش از دور حاجي را به كمك مي‌طلبيد جاي درنگ نبود. حاجي همچون عاشق از جان گذشته‌اي خود را در آب افكند و به سوي محبوبه مغروقه شتافت!

ضمنا از اين حسن تصادف فوق‌العاده خرسند بود. همانطور شناكنان با خودش فكر مي‌كرد: ديگر فرنگيس براي هميشه در آغوش اوست و به بهانه نجات از امواج او را سخت در آغوش خواهد گرفت و نخستين بوسه آبدار را همانجا وسط آب شور دريا از لبان شيرين فرنگيس خواهد ربود و اگر اوضاع مساعد باشد في‌المجلس خودش انكحت و زوجت را هم در گوش ضعيفه خواهد خواند...!

اين افكار شيرين نيروي تازه‌اي در او ايجاد كرده با قوت زيادتري به شنا پرداخت و به ده متري معشوقه رسيده بود و فرياد زد: عشق من... خود را نگهدار... رسيدم... عشق من....!

ولي عشق من زير آب غوطه مي‌خورد و دستهايش را تكان مي‌داد. ديگر فاصله عاشق و معشوق بيش از يك متر نبود و حاجي با يك خيز دست انداخت و زلف معشوقه را گرفت ولي... ولي... با منتهاي وحشت ديد: موهاي طيايي و پر پشت محبوبه در چنگش باقي ماند و فرنگيس با سر طاس و براقش در آب به غوطه زدن پرداخت! خون در رگهاي حاجي منجمد شد. معشوقه گيسوانش مصنوعي بود...!

پس... ولي جاي درنگ نبود. بايستي اول او را نجات داد و بعد سر فرصت يكي بر مغز خود زد و دوتا بر مغز معشوقه كچل! اين بار حاجي با بي ميلي دست انداخت و چانه معشوقه را گرفت ولي فريادي از وحشت بركشيد: يك دست دندان مصنوعي از دهان خانم بيرون افتاد و راه زير آب را پيش گرفت! ديگر اين قابل تحمل نبود. معشوقه كچل و بي دندان، حاجي گول خورده بود. همه اميد و آرزويش همانجا در ميان آب نقش بر آب شد. با منتهاي عصبانيت و نوميدي خواست برگردد ولي اين بار فرنگيس از هول جان با دو دست محكم گردن نجات دهنده خود را گرفته و به هيچ قيمتي ول كن معامله نبود. حاج عبدالصمد بدبخت كه با هزار دل و اميد خود را به خطر انداخته و به ميان آب آمده بود با نوميدي نگاهي به صورت معشوقه انداخت و دود از نهادش برآمد.

آب دريا، پودر و روغن و ماتيك را از صورت فرنگيس زدوده و چين و چروك‌ها و پستي و بلندي‌هاي چهره يار بي‌دندان با تمام قوا ظاهر شده بود. در چنگام محبوبه كچل نوميدي عجيبي بر روح حاجي بدبخت قالب شده بود. مي‌خواست قالب تهي كند، هر چه تقلا كرد كه ضعيفه را از خود دور كند موفق نشد. ترس از مرگ و وحشت قيافه از قيافه زننده معشوقه و تقلاي زياد دست به هم داده بود و به كلي او را از تاب و توان انداخته بود. آخرين تلاش را براي نجات از چنگال خيك به كار برد ولي بجايي نرسيد و در حالي كه با عشق خود دست به گردن بود سه چهار بار زير آب غوطه رفت و غوطه خورد سپس عاشق و معشوق براي شروع ماه عسل (براي هميشه) در اعماق آب‌هاي شور بحر خزر جاي گرفتند
 

.::DEHKADEPMC::. یکشنبه دوم دی 1386 لينك ثابت

 داستان کوتاه : آخرين نگاه
داستان کوتاه : آخرين نگاه 
نخستين پيوند قلب در اوايل دهه چهل، به وسيله دكتر كريستين بارنارد، در شهر «كيپ تاون» آفريقاى جنوبى انجام شد و جهانيان بويژه محافل پزشكى دنيا را به شگفتى و تحسين وا داشت. آن زمان در آفريقاى جنوبى در حالى كه يك اقليت سفيد پوست مهاجر يا به قرارى حكومت نژاد پرستانه با به كار بردن وحشيانه ترين شويه ها، اكثريت چند ميليون سياهان بومى را از ابتدايى ترين حقوق انسانى محروم كرده بودند. دكتر بارنارد اين جراح چشم سبز، سفيد پوست با پيوند قلب مرده اى به سينه يك بيمار سياه پوست نشان داد قلب هاى همه انسان ها به يك سان مى تپد و مى تواند عواطف و احساسات پاك بشرى را ميان آنان با هر رنگ و نژادى بهم پيوند دهد. اين پيوند بى نظير سبب شد، شبكه هاى تلويزيونى، مطبوعات و محافل پزشكى به ستايش از دكتر بارنارد بپردازند و او را به كشورهاى مختلف دعوت كنند. در اين ميان انتشار خبر سفر دكتر بارنارد به ايران كه به دعوت جراحان كشورمان انجام مى گرفت به عنوان يك رويداد مهم علمى در مطبوعات انعكاس يافت. روزنامه ها و مجلات با چاپ عكس هايى از اين جراح اهل آفريقاى جنوبى و انعكاس تيترهاى درشتى به شرح و بسط درباره اين سفر تاريخى- علمى پرداختند و محافل پزشكى و سازمان هاى مختلف به تنظيم برنامه هايى براى استقبال از او سرگرم شدند. در اين ميان روزنامه ها و مجلات نيز به فكر انجام مصاحبه هايى با دكتر بارنارد افتادند و از چند روز قبل از ورود وى به ايران به انتشار گزارش هايى درباره پديده نو ظهور قلب پرداختند. يك روز كه در تحريريه روزنامه سرگرم كار بودم در ميان نامه هاى رسيده، چشمم به نوشته عجيب و شگفت انگيز دختر مسلولى افتاد كه ساكن آسايشگاهى در تهران بود و آخرين ماه هاى زندگى اش را مى گذراند. اين دختر در نامه اش چنين نوشته بود:
- من مريم دخترى هجده ساله از خطه گيلان هستم كه به علت بيمارى پيشرفته سل در آسايشگاه بسترى شده ام و پزشكان از معالجه ام قطع اميد كرده اند. تا چند ماه پيش با پدرم در يك كلبه ساحلى زندگى مى كردم و جز او كه كارش ماهيگيرى است هيچ كس را در دنيا ندارم. به بيمارى سل مبتلا هستم ، روز به روز چون شمع از درون آب مى شدم بدون آن كه بدانم مرگ در جانم چنگ مى اندازد. سرفه هاى بى امان ريه هايم را پنهانى مى تراشيد و با لخته هاى خون از وجودم بيرون مى فرستاد. پدر فقيرم، توانايى خرج سنگين درمانم را نداشت تا اين كه يك شب حالم بهم خورد و پدرم شبانه من را به پشت خود نشاند و با پاى پياده به درمانگاه شهر رساند و به توصيه پزشكان در بيمارستان بسترى ام كردند.
تشخيص دادند بيمارى ام پيشرفته است و به علت از بين رفتن قسمتى از ريه ام بايد در آسايشگاه بسترى شوم. اكنون مدت چند ماه است در آسايشگاه در ميان عده اى از دختران مسلول كه سرنوشتى چون من دارند بسترى شده ام. ديگر براى ما اميد درمانى نيست و عمرمان تا پايان سال نمى پايد. هر روز كه از خواب بيدار مى شوم نگاهى از پنجره خوابگاه به كنار باغچه اى مى اندازم تا ببينم امروز تخت كدام يك از دختران را با ماسك اكسيژن به صورت به پاى آن درخت تنومند چنار منتقل كرده اند تا زمان مرگش فرا برسد. من هم به گفته پزشكان بيش از چند ماه زنده نخواهم ماند. اكنون نه دلبستگى به اين دنيا و نه آشنايى دارم كه به انتظار ديدارش، نگاهم به در خوابگاه باشد. شنيده ام تا هفته ديگر جراحى از آفريقاى جنوبى به كشورمان سفر خواهد كرد كه قلب مرده اى را به بدن يك بيمار پيوند زده و او را به زندگى دوباره اى باز گردانده است.
من در پايان زندگى ام حاضرم قلبم را
در اختيار دكتر بارنارد قرار دهم تا به سينه بيمارى پيوند بزند. به اين ترتيب خوشحال مى شوم كه قلبم با تپش در سينه انسان ديگرى به او زندگى دوباره اى ببخشد.
باخواندن نامه اين دختر مسلول بغض گلويم را فشرد و اشك از چشمانم سرازير شد به خودم گفتم چگونه مى توان نجاتش داد. آيا در خارج از كشور پزشكانى هستند كه معالجه اش كنند؟
سردبير هم تندى نامه مريم را خواند. هيجان زده گفت: بايد برويد به سراغ اين دختر وعكس و مطلب تهيه كنيد. همين امروز، همين حالا راه بيفتيد.
عصر يك روز دلنشين بهارى بود كه همراه با عكاس روزنامه به قصد آسايشگاه حركت كرديم. در طول راه، در تنگناى دره هاى سرسبز، درختان گيلاس و سيب را مى ديدم كه غرق در شكوفه، انگار شعله مى كشيدند. هنوز عطر گل هاى وحشى و شكوفه هاى درختان كه در گذر از جاده پرپيچ كوهستانى، سرمستم كرد، در ذهنم باقى مانده است. در ارتفاع كوهستان به باغ آسايشگاه رسيديم و وارد ساختمان شديم، پيش از حركت در تماس با مدير آسايشگاه قرار گذاشته بوديم، جمعى از دختران مسلول را كه عمرى چند ماهه دارند، ملاقات كنيم. لحظاتى بعد مدير آسايشگاه به دخترى اشاره كرد و گفت:
- مريم فرستنده نامه به روزنامه شما است.
در راه خيال مى كردم با دختر بيمارى روبه رو خواهم شد كه چهره اى زرد تر دارد و چشمان كم فروغش در گودى كاسه ها بى فروغ است. اما دخترى مى ديدم با صورتى مهتابى و زيبا كه گونه هايش به رنگ شكوفه هاى صورتى بود. به ياد شمايل مقدسى افتادم كه در آن فرشتگانى با بال هاى سفيد، دور سر يك قديس به پرواز در آمدند، انگار يكى از همين فرشتگان زيبا بود كه در برابرم ايستاده بود و با لبخند محزونى نگاهم مى كرد. يكى از پزشكان كه متوجه تصميم شده بود آهسته در گوشم گفت: حداكثر ممكن است تا چند ماه زنده بماند. بيمارى سل قسمتى از ريه اش را از بين برده كه در ايران نمى شود ترميمش كرد.
- مى شود در خارج ازكشور معالجه اش كرد آقاى دكتر؟
پزشك معالج جواب داد:
- امكانش هست.
با مريم گفت وگويى كردم و عكس هايى از او گرفتم و درباره عطر شكوفه هاى بهارى كه در پيچ و خم جاده پراكنده بود غرق صحبت شديم. چاپ عكس مريم در صفحه اول روزنامه با عنوان دخترى كه مى خواهد قلب خود را به دكتر بارنارد اهدا كند به عنوان جالب ترين موضوع، عواطف انسانى جامعه را نسبت به اين دختر در آستانه مرگ برانگيخت. خبر ماجراى اهداى قلب مريم به جراح، وقتى به سرعت به آفريقاى جنوبى رسيد، چنان اثرى در ميان قشرهاى مردم پديد آمد كه گزارشگران تلويزيونى و خبرنگاران و عكاسان، مطبوعات داخلى و خارجى به ديدار دختر مسلول گيلانى مى شتافتند تا درباره او گزارش هايى تهيه كنند.
در مدت يك هفته اى كه تا آمدن دكتر بارنارد به ايران باقى مانده بود، هرروز گروه هاى مردمى، كاركنان سازمان ها و نهادها، اعضاى انجمن هاى مختلف زنان و دختران دانش آموز از مدارس تهران هر روز از صبح تا غروب با خودرو هاى شخصى و اتوبوس ها با در دست داشتن پلاكاردهايى روانه آسايشگاه زنان مى شدند تا به تجليل و ستايش از دختر گيلانى بپردازند. از سويى همه تلفن هاى روزنامه بى امان زنگ مى زد و مرد و زن گاه باگريه و بغض گلو مى گفتند: نگذاريد مريم بميرد و نجاتش بدهيد. برخى افراد سودجو و فرصت طلبى هم بودند كه به فكر به دست آوردن شهرت و موقعيت اجتماعى و اقتصادى از وجود اين دختر بيمار مى افتادند. مديران برخى از شركت ها، صاحبان مؤسسات تجارى خانم هايى از طبقات اعيان كه براى خودنمايى و جاه طلبى، سازمان هاى نيكوكارى به راه انداخته بودند و سرانجام، زنانى كه مدارس خصوصى را اداره مى كردند به خاطر خودنمايى و تبليغ براى مؤسسات زير نظر خود، گروه هايى از زنان و مردان و دختران دانش آموز را به رفتن به آسايشگاه به راه مى انداختند و با اجراى نطق هايى، آمادگى خود را براى تأمين هزينه معالجه مريم در خارج از كشور اعلام مى كردند. در اين ميان مى دانستم كه در پايان سفر دكتر بارنارد تب نمايش هاى آنان نيز فروكش خواهد كرد و من در تلاش بودم با استفاده از فرصت هاى به دست آمده ترتيب سفر مريم را به آلمان بدهم. چون توانسته بودم با ارسال مدارك پزشكى اين دختر به آلمان جواب مثبت يك مركز پزشكى آن كشور را براى معالجه و نجات او دريافت كنم.
در جريان اين تلاش مريم به خاطر حضور اجبارى در مراسم مختلف كه از طرف مقام ها براى شهرت و محبوبيت خودشان ترتيب مى يافتند روز به روز فرسوده تر و ناتوان تر مى شد. سرانجام دكتر بارنارد به ايران آمد و از احساسات پاك مريم قدردانى كرد و سلامتى او را از خدا خواستار شد. پس از رفتن دكتر بارنارد، مريم ماند و تن رنجور و بيمار او. همه آنانى كه از وجود مريم بشدت به موفقيت هاى اجتماعى و اقتصادى رسيده بودند صحنه را خالى كردند و او را تنها گذاشتند. تصميم گرفتم با تلاش مضاعف بتوانم هرچه زودتر او را روانه آلمان كنم. اما درهاى اتاق مقام هاى وزارت بهدارى همه به رويم بسته شد. قرار شد كميسيون پزشكى در وزارت بهداشت تشكيل شود تا نظر بدهند آيا اين دختر براى معالجه ضرورت دارد كه به سفر خارج از كشور برود يا نه. در اين راه سنگ اندازى ها از طرف برخى مقام هاى پزشكى شروع شد و دربرابر اصرار من براى سفر مريم به آلمان بهانه هاى مختلف مى آوردند كه اگر اين دختر براى معالجه به آلمان سفر كند به حيثيت پزشكى ايران لطمه وارد مى شود و همه خواهند گفت پزشكان ايرانى تخصص لازم را براى معالجه بيمار ندارند و من در به در به اتاق هاى مقام ها سر مى كشيدم و با خواهش و التماس از آنان اجازه سفر مريم را تقاضا مى كردم ولى نتيجه اى نمى گرفتم. آن ها حاضر نشدند مخارج سفر و مداواى مريم را پرداخت كنند. تصميم گرفتم با طرح موضوع در روزنامه مردم را به يارى بخواهم و شماره حساب بانكى به نام دختر بيمار در بانك باز كنم تا مردم نيكوكار كمك كنند. اين اقدام ها سبب شد كه نيكوكاران پول قابل توجهى به حساب واريز كنند. مقام هاى وزارت بهداشت نيز وادار شدند كه اجازه سفر بدهند. اما چنين موافقتى مدت يك ماه طول كشيد تا اين كه با خبر شدم حال مريم وخيم شده است. روزى كه توانستم اجازه شوراى پزشكى را براى اعزام دختر به آلمان دريافت كنم بليت هواپيما برايش خريدم و به سرعت روانه آسايشگاه شدم تا او را به فرودگاه مهرآباد ببرم. پس از ورود به باغ آسايشگاه وقتى مى خواستم از پله هاى ساختمان بالا بروم چشمم به مريم افتاد كه تختش را زير آن درخت تناور چنار گذاشته بودند و ماسك اكسيژن به صورتش بود. وقتى مرا ديد چنان نگاهى به من انداخت كه سراپا لرزيدم. در چشم هايش مى خواندم كه: «ديدى چه دير شد آقاى خبرنگار؟» از ديدن چشم هايش كه با تضرع به من دوخته بود به گريه افتادم واشك ريزان و فرياد زنان از پله ها بالا دويدم. در راهرو وقتى با رئيس آسايشگاه روبه رو شدم سراپا مى لرزيدم. با گريه فرياد زدم: آمده ام ببرمش فرودگاه، نگذاريد بميرد. با تأسف سرى جنباند و گفت: ديگر دير شده. متأسفم.
 
.::DEHKADEPMC::. یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 لينك ثابت

 داستان کوتاه : يک قابلمه پر از عشــــــق
داستان کوتاه : يک قابلمه پر از عشــــــق 
جوانک خوش تيپ از اينکه قابلمه پيرمرد به پايش خورده و يک خط منحني از جنس گرد و خاک روي شلوارش رسم کرده بود، کلي ناراحت شد. صورتش را که تازه اصلاح کرده بود، در هم کشيد و يک نوچ پرمحتوا از غنچه لبانش بيرون داد.
تا سرحد امکان خودم را عقب کشيدم. روي شانه اش زدم و گفتم: «داداش بيا عقب اين بابا راحت باشه»
از وسط دو تا دستم که مثل گوشت قرباني به ميله وسط ماشين آويزانم کرده بود، گردن کشيدم و نگاهش کردم.
پيرمردي 70 – 75 ساله ، با کت خاکستري با بافتي درشت و ضخيم ، شلوار مشکي اش از گشادي گريه مي کرد و با تمسک به کمربند پوسيده اي ، دست و پا زنان خودش را به پيرزن چسبانده بود.
با خودم فکر کردم و گفتم شايد مي خواهد از جايي نذري بگيرند !

به نظرم قابلمه دو نفره بود . اما قيافه شان به اين کارها نمي خورد . تازه محرم و صفر هم تمام شده بود .
پيش خودم محاکمه اش کردم . «حالا به هر علتي که اين قابلمه خالي رو دست گرفتي پس چرا پلاستيکش آن قدر خاکي و کثيفه ؟!
يعني يک مشماي سالم تر گيرت نيومد که اين طوري شلوار مردمو کثيف نکني ؟!»
شايد چيزي توي قابلمه دارند ؟! اما قابلمه توي پلاستيک يک ور شده بود . اگر چيزي توش بود از سوراخ هاي پلاستيک بيرون مي ريخت .
شايد هم پيدايش کردند ، مي خواهند بفروشند به نمکي ؟! يا شايد هم ترسيدند در اثر تکان هاي ماشين که آدم را مثل مشک عشاير ايل بختياري تکان مي دهد ، حالشان به هم بخورد ، قابلمه را آورده اند براي مواقع اضطراري !
توي همين فکر بودم که پيرمرد با سرفه اي سينه اش را صاف کرد و گفت : « آقا پياده مي شيم »
مسافرهايي که سر پا ايستاده بودند ، خودشان را عقب مي کشيدند . يکي ، دو نفر هم که جلوي در بودند پياده شدند تا راهي براي پياده شدن باشد .
پيرمرد ، يک دويست توماني مچاله شده قرمز را به راننده داد . بعد هم زير شانه پيرزن را به آرامي گرفت . پيرزن خيلي آرام قدم بر مي داشت . پاهايش که بعد از شصت ، هفتاد سال از کشيدن بدنش خسته شده بود ، روي زمين کشيده مي شد . مثل اينکه مي خواست بماند و راحت روي صندلي استراحت کند. شايد هم اگر زبان داشتند به بقيه بدن پيرزن مي گفتند : شما برويد ما بعدا مي آييم.
به رکاب پله هاي ماشين که رسيدند پيرمرد دست پيرزن را روي ميله آهني پشت صندلي شاگرد گذاشت و به پيرزن اشاره کرد که ميله را نگه دار و خودش پياده شد.
قابلمه را با دقت تمام روي پله اول ماشين گذاشت و با وسواس آزمايش کرد که لق نزند . بعد هم دستش را به طرف پيرزن دراز کرد تا پيرزن پاهايش را آرام روي قابلمه بگذارد و بعد از روي قابلمه روي پله اول. دو پايش را که روي پله اول گذاشت ، پيرمرد قابلمه را روي زمين گذاشت . دوباره پيرزن پاهايش را آرام روي قابلمه و اين بار روي زمين گذاشت.
نمي دانم بقيه مسافران هم احساس من را داشتند يا نه ؟!
پيرمرد و پيرزن يک عمر بود که از قابلمه خورده بودند ، ولي هنوز حتي يک قاشق هم از آن کم نشده بود . اين قابلمه شان فقط براي دو نفر غذا جا مي گرفت.

.::DEHKADEPMC::. یکشنبه هجدهم آذر 1386 لينك ثابت

 داستان کوتاه : امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم
داستان کوتاه : امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم  
روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:
امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!!!
وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد
 
.::DEHKADEPMC::. شنبه دهم آذر 1386 لينك ثابت

 داستان کوتاه : سيزده تا دليل قانع كننده براي اينكه چرا درس خوندن بهتر از خانوم بازيه!!!
داستان کوتاه : سيزده تا دليل قانع كننده براي اينكه چرا درس خوندن بهتر از خانوم بازيه!!! 
۱-حداقلش اينه كه آدم بالاخره يكي رو گير مياره كه با هم بشينن سرش!

2-وقتي آدم خسته مي شه مي تونه بگذاردش كنار بره استراحت كنه بعد كه دوباره حالش سر جاش اومد بياد از اونجايي كه ول كرده بود ادامه بده!

3-اگه كار آدم زود تموم شد احساس شرمندگي نمي كنه!

4-وقتي آدم يه كتاب جديدي رو باز مي كنه لازم نيست نگران اين باشه كه تا حالا كيا خوندنش!

5-با يك فنجون قهوه آدم مي تونه همه شبو كار كنه!

6-آدم مي تونه همراه باهاش هم تلويزيونش رو نگاه كنه و هم شامش رو هم بخوره!

7-آدم مجبور نيست تاريخ چاپ همه كتاباشو يادش بمونه!

8-موقع كار لازم نيست آدم گيلاس عرقش رو بگذاره كنار!

9-اگه آدم تو يه قسمتي ضعيف باشه مي تونه از رفقاش كمك بگيره!

10-آدم هيچ وقت براي نيم ساعت ورق زدن يه كتاب با حال ده هزار تومن پياده نمي شه!

11-اگه رفيق آدم يه كتاب باحال داشته باشه آدم مي تونه براي دو شب ازش قرض بگيردش!

12-واسه باز كردن كتاب آدم مجبور نيست كلي پاي شام تو رستوران پول تاكسي پياده شه!

13-اگه يهو وسط كار ننه باباي آدم سر برسن گندش در نمياد!

حالا كي مي گه درس بده

.::DEHKADEPMC::. شنبه سوم آذر 1386 لينك ثابت

 داستان کوتاه : داستان شكارچي
داستان کوتاه : داستان شكارچي

يه پيرمرد 80 ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:"هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دخترخانم 25 ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظر شما چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب... بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يكدفعه از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ..... بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما" يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا" منظور منم همين بود!
نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد اتفاقي كه مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا نداشته باش

.::DEHKADEPMC::. چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 لينك ثابت

 داستان کوتاه : باشگاه پرورش اندام بدن نما
داستان کوتاه : باشگاه پرورش اندام بدن نما

اگر اندازه دور بازوي شما ، برابر با اندازه دور ران پاي مورچه است ...

اگر آنقدر لاغر و سبكيد كه بادهاي پاييزي به راحتي ، قادر به معلق كردن شما در هوا مي باشند ...

اگر هركس كه شما را از بغل نگاه مي كند ، با مانيتور LCD اشتباهتان مي گيرد ...

اگر براي پيدا كردن پيراهن سايز زير SMALL كه برايتان گشاد نباشد با مشكل مواجه مي شويد ...

اگر مردم در ايستگاه اتوبوس شما را با ميله تابلوي ايستگاه و در خود اتوبوس با ميله هاي تعبيه شده براي گرفتن دست ، اشتباه مي گيرند ...

.::DEHKADEPMC::. دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 لينك ثابت

 داستان کوتاه : شكارخانگي
داستان کوتاه : شكارخانگي 
اكبر آقا و زنش عفت خانم بالاخره با هم قرار گذاشتند در امور منزل هم، سياست موازنه را به كار ببرند. آقا يك كلفت خوشگل به خانه آورد و خانم هم يك نوكر خوش‌اندام و گردن كلفت استخدام كرد و حقير از همين حالا از شما خواهش مي‌كنم اين رسوايي را با حسن نيت تلقي بفرماييد. چون وقتي در محيط خانه، هم آزادي و هم دموكراسي! برقرار شد آن چيزهاي جزئي! و بي‌اهميت را بايد زير سبيلي در كرد و بيخود سوءظن به خاطر راه نداد...!

باري... صحبت سر خدمتكار خوشگل و نوكر خوش اندامي بود كه اكبرآقا و زنش به خانه آوردند. اكبرآقا عقيده داشت كه فقط نظرباز است ولي آنها كه امتحان كرده‌اند مي‌گويند: نظربازي بالاخره به دست اندازي منتهي مي‌شود چون تصديق مي‌فرماييد عقربه زمان هيچوقت به عقب بر نمي‌گردد. اول نظر بازي است بعدش چشم اندازي و دست آخر دست درازي...

به زودي بين اكبر آقا و فاطمه، خدمتكار تازه وارد روابط حسنه و مرضيه برقرار شد از آن روابطي كه در خيلي از خانواده‌ها بين آقا و كلفت برقرار است. اين كثافتكاري‌ها را غير از دله‌گي و هيزي نمي‌توان نامي نهاد. معلوم نيست زن شرعي و شريك زندگي انسان چه چيز كم دارد كه او را بگذارند و به دنبال خدمتكاري كه گيسهايش دودزده است و دستهايش ترك خورده، بدنش بوي عرق و پيازداغ مي‌دهد له‌له بزند...

از آن طرف عفت خانم از روي غيظ و از لحاظ موازنه و يا عمل متقابله با كريم (نوكر تازه وارد) گرم مي‌گرفت ولي البته دامن عفافش آلوده نشده بود. چون اين دختران حوا براي تلافي گاهي به عمليات خطرناكي دست مي‌زنند كه ظاهرش خيلي زننده‌تر از باطن آن است!

اكبرآقا بارها تصميم مي‌گرفت كريم را از خانه دست به سر كند ولي فكر مي‌كرد به محض جواب كردن او خانم هم فاطمه را با اردنگي بيرون خواهد انداخت و بعد عشق به فاطمه را با تتمه غيرتي كه در خود سراغ داشت در ترازو مي‌نهاد و مثل هميشه ميديد كفه غيرت خيلي پاره سنگ مي‌برد!! بعد از همه اينها حس مي‌كرد: تازگي زنش را هم خيلي دوست دارد چون... پالانش كج شده است!!

تعجب نفرماييد. خيلي از مردها وقتي زن خود را مورد توجه ديگران يافتند آنوقت تازه عشقشان ميجنبد و خانم در نظرشان عزيز و خواستني جلوه مي‌كند و اگر علت آن را بپرسيد نخواهند توانست يا نخواهند خواست جواب قانع‌كننده‌اي به شما بدهند ولي حقير مي‌توانم بجاي آنها جواب مشكل شما را بدهم اما اينجا تنها نيستم مقاله است نه كنار بخاري و زير كرسي...

من اگر نتوانم ضمن مقالات فكاهي خود اقلا دو سه پند به شما بدهم قلمم را خواهم شكست (قلم پايم را عرض نمي‌كنم!) ملاحظه مي‌فرماييد امروز وضع زندگي خانوادگي و روابط زناشويي در اجتماع بي‌بند و بار ما در بعضي موارد تا چه اندازه شرم‌آور و نگفتني است!

همه رسوم و قواعد و نجابت از ميان برخاسته. خانم و آقا به تبسمي شيرين و اطمينان بخش دوستان نرينه و مادينه خود را به يكديگر معرفي مي‌كنند و چون قلبشان پاك! است هيچگونه سوءظني صفاي روحشان را مكدر نمي‌سازد!

پروفسور باستان شناسي كه پيش از ظهرها در اتاق پيانو به خانم تعليم! مي‌دهد، تازه پشت لبش سبز شده و استاد فلسفه كه ضمنا ادبيات دوره مغول را هم به خانم تدريس! مي‌فرمايند، امسال بيست سال دارند و آقا هم تعجب مي‌كند كه جوانهاي امروزه چه زود پروفسور! و استاد در ادبيات و فلسفه! از آب در مي‌آيند و البته متوجه هستند اينها همه حسن نيت است!...

ماهها به تندي مي‌گذشت و اكبرآقا هر نيمه شب هنگامي كه گمان مي‌برد عفت خانم در كنارش غرق خواب شيرين است از لحاف خارج مي‌شد و به اتاق فاطمه مي‌رفت. معلوم نيست تاريكي چه خاصيت عجيبي دارد كه اگر در شب مادر فولادزره را هم به آغوش انسان بياندازند همچو حور بهشتي لذت مي‌بخشد! مثل اينكه تاريكي چاشني لذيذ و سكرآوري در خود نهفته دارد و اكبرآقا به دنبال اين لذت پرگناه شبانه مثل گربه دزد، بي‌صدا و محتاط از كنار همسر خارج شده به سراغ شكار خانگي مي‌رفت.

عفت خانم يك نيمه شب بيدار شد و شوهرش را در كنار خود نيافت و بلافاصله فهميد آقا به دنبال شكرخوري شبانه به اتاق فاطمه پناه برده است. با اينكه از شيطنت‌هاي آقا كم و بيش خبر داشت ولي از اين خيانت آشكار از فشار خشم و غضب و غيرت و حسد خون در عروقش به جوش آمد. چند بار تصميم گرفت همان نيمه شب بر سر عاشق و معشوق گناهكار تاخته و رسوايشان كند ولي خودداري كرد و در حاليكه ملافه لحاف را مي‌جويد نقشه مضحك و عجيبي كشيد و البته ملتفت هستيد وقتي زني خشمگين و سليطه در رختخواب آن هم در نيمه شب تصميمي گرفت و نقشه‌اي كشيد از آن نقشه‌هاست كه كمتر «قاسم كوري» از آب درمي‌آمد!

شب بعد عفت خانم خود را به كسالت زد و بلافاصله بعد از شام به آشپزخانه رفته و فاطمه را خانه خواهرش فرستاد و كاملا مواظب بود كه آقا از غيبت او مطلع نشود و بعد به بهانه كسالت در يكي از اتاقها به تنهايي خوابيد.

ساعتي بعد هنگامي كه چراغ اتاق اكبرآقا خاموش شد عفت خانم به عجله و بي‌صدا از اتاق خود خارج شده و به اتاق فاطمه رفت و در رختخواب جگري رنگ و وصله‌خورده او دراز كشيد.

نيم ساعت بعد صداي پاي خفيفي به گوشش رسيد و در باز شد. شبحي بين دو لنگه در ظاهر گشت و بلافاصله صداي ملايم مردي گفت: فاطي جون...! و عفت كه در لحاف خدمتكار خفته بود و قلبش به شدت مي‌طپيد صداي شوهرش را شناخت و به آهستگي پاسخ داد: جوني... جون...! و اكبر آقا كه با زيرشلواري بنددار حتي در تاريكي هم هيكلش مضحك و خنده‌آور بود با يك خيز كه به جفتك شبيه‌تر بود خود را در آغوش فاطمه قلابي انداخت و او را در آغوش كشيد. فاطي جون... فاطي جون... جون جوني...

آقا راس راسي مرا دوست دارين؟...

آره فرشته عزيزم... آره جوني...

مرا بيشتر دوست دارين يا عفت خانم را؟

عفت...؟ الهي عفت قربون تو بشه... مرده شور شكل عنترش را... آه چرا مرا خفه مي‌كني عزيز جون...؟

پس عفت خانم را هيچ دوست نداري؟

ميخام سر به تنش نباشه... آخ چرا اينطوري وشگون مي‌گيري...؟ آه...!

عفت خانم ديگر طاقت نياورده و دستش را دراز كرد و كليد برق بالاي سرش را پايين زد و اتاق مثل روز روشن شد. بدبخت اكبرآقا وقتي زنش را در لحاف فاطمه يافت زبانش بند آمد.

تو... تو... تو...؟!

و عفت كه با موهاي ژوليده و قيافه برافروخته همچون نماينده عزرائيل جلوه مي‌كرد با زهرخندي گفت: آره عزيز جون... من... آره من...

ب... ب... ب... ببخش.

اينجا اومدي چه كني پير كفتار؟

(شرق...)

(با التماس) نزن... قربونت برم...

شرق... شرق...

غلط كردم عزيز جون... غلط

پدرسوخته من عنترم...؟ هان...؟

شرق...

بابا غلط كردم... نزن...

من قربون فاطمه برم هان...؟ درق...

بابا مردم... رحم كن...

فاطي جون كو...؟ شرق... شرق...

بابا توبه كردم... توبه...

ترق... شرق... و اكبر فلك زده كه در زير دست و پاي عفت كاملا كلافه شده بود براي فرار از مخمصه از جا برخاست ولي از شدت عجله سرش محكم به چارچوب اتاق خورد و بيهوش شده و افتاد...

الان مدتي از ماجراي آن شب‌ها مي‌گذرد و اكبرآقا كه از شكرخوري شبانه توبه كرده است، شبها مثل بچه آدم در كنار زنش كپه مرگ مي‌گذارد...!!

.::DEHKADEPMC::. چهارشنبه نهم آبان 1386 لينك ثابت

 داستان کوتاه : آخرين دستاوردها براي کشتن شوهر
داستان کوتاه : آخرين دستاوردها براي کشتن شوهر !!!!! 
روش اول يك صبح رويايي:
نگهداري حيوان خانگي به همين دردها ميخوره.استيكي را كه ديشب شوهرتان لج كرد و نخورد صبح جهت لطيف شدن پوست روي صورتش بگذاريد و از خانه بيرون برويد البته قبل از آن مطمئن شويد كه گربه خانگي تان گشنه مانده باشد

روش دوم وبكم جادويي :
امروز از آن روزهاست كه به شوهرتان اجازه چت كردن بايد بدهيد.حتي كادوي روز تولدش را هم كه چند ساله يادتون ميره بهش بديد،بهش بديد(چه جالب )فقط زاويه ديد اش را درست تنظيم كنيد كه خداي نكرده خطا نره

روش سوم ساعت مادر شوهر:
اون سيانور را كه جهت باز شدن چاه دستشويي گرفته بوديد يادتان هست؟؟ راستي سرنگ داريد؟
اي بابا امروز آقاتون يه قرار مهم تو شركت داره چرا ساعت يادگاري مامان جونش را برايش كوك نميكنيد؟

روش چهارم :
وياگرا، معجزه قرن حاضربراي همه پيش مياد ديگه همش ورزشكارا كه نبايد دوپينگ كنند.يادتون باشه يه جايي بذاريد كه زياد جلوي مهمانها تابلو نباشه .مثلا بذاريد روي ميز عسلي . آرسنيك هم خوب چيزيه ها

روش پنجم
:گلف بهترين تفريح دنيا . تا كي ميخواهيد عين اين عقب افتاده ها گير بديد به شوهرتان كه روز تعطيل با شما باشه؟بذاريد بره با دوستاش يه تفريحي بكنه. درسته كه به نظر شما گلف كسل كننده است ولي يه بار كه 1000 بار نميشه(يعني من مطمئنم كه به بار دوم نميكشه اين مينهاي ضد نفر خيلي قويه)

روش پنجم سيگار ،دوست آدمها :
آخرين بار كه رفت تو دستشويي و 20 دقيقه دير آمد كي بود؟؟يادتونه خرابي هواكش دستشويي از خرابي يخچال براش واجبتر بود!!البته دليل خاصي نداشته ،طفلي به هواكش علاقه مند بوده.پسر همسايه ديروز از ميدان تير آمد(هفت تير را نميگم .ميدان آموزش تيراندازي سربازها را ميگم)سوغاتي آورد نياورد؟

روش ششم مسافرت دلپذير:
اين سيم ترمز از كارخانه اظافه(اي بابا من هر چه ض بود با دسته گذاشتم) بود كجا بذارمش؟

روش هفتم :
اگه تا حالا با اين همه روش نتونستي خلاص بشي بهتره كه بيخيال بشي.برو بيرون قدم بزن و به روزهاي گرم آينده كه در انتظارته فكر كن.

.::DEHKADEPMC::. سه شنبه یکم آبان 1386 لينك ثابت

 داستان کوتاه : چاي داغ

داستان کوتاه :  چاي داغ
دلم هواي ديدن کرده بود امروز
سرش را بالا آورد از توي چشمانم بيرون را ديد مي زد طفلک
حس کردم مي خواهد دل خدا را ببيند
دل خدا را دم دماي صبح ديدن حال ديگري دارد
سينه خدا مثل سينه مرد هاي چهارشانه پهن است
و دلش , داغ , مثل دل آدم هايي که رفته اند تا ته عشق
من دلم مي گيرد
آدم ها مي گويند خدا تنهاست , يعني بايد تنها باشد
ولي من هميشه به دل خدا که نگاه مي کنم دردش را مي فهمم
وقتي که طلوع مي کند از پشت کوه , وقتي که غروب مي کند پشت دريا
خداي تنهاي من ,
دلت چقدر گرفته است و داغ ,
...
چاي با خرما خوشمزه است
با شوکولات کاکائويي هم خوشمزه تر
گاهي , لب داغ چاي را مي سوزاند
يک جرعه چاي که سر مي خورد توي تن آدم نفوذ مي کند تا همه جا
نفوذ کردن خوب است
من فهميده ام که فقط چيزهاي خيلي نرم مي توانند نفوذ کنند
سنگ بيچاره , سالهاست عاشق شيشه است
و هربار که مي خواهد نفوذ کند توي دل شيشه
هم شيشه مي شکند
هم دل سنگ
آب هم عاشق سنگ بود
ذره ذره نفوذ کرد توي دلش
سنگ هم آب شد حيوانکي از شدت عشق
من حس مي کنم آدم روحش مثل آب مي ماند
تنش مثل سنگ
من اگر تو اين نزديکيها بود , مي چکيدم روي تنش آنقدر که سنگي نماند
بعد آب بود و آب ,
آب با آب فرقي ندارد ,
خدا مثل درياست
بعد من و تو شکل يک چشمه مي شديم , سرازير به دريا
چيزي که عاشق و معشوق را حل مي کند فقط عشق است
خدا هم عشق است
نمي دانم چرا عشق بايد تنها باشد
...
راستي باران باريد امروز
هوا قشنگ بود
دو کبوتر لب ديوار عشقبازي مي کردند
عشقبازي شبيه قايم باشک بازي مي ماند
عاشق چشم مي گذارد روي درخت
معشوق هم مي دود قايم مي شود پشت بوته هاي ياس
همانجا که بوي عطرش مست مي کند آدم را عجيب
من هميشه فکر مي کنم خدا اگر قرار بود عطر بزند به گوشه يقه اش
آنجا يک بوته ياس سفيد مي سبزيد
خدا خوشگل است
شبيه باران
داشتم مي گفتم ... معشوق مي رود پشت بوته ياس
عاشق مي شمارد : يک .. دو .. سه
بعد مي گويد : تا چند بشمارم
صداي خنده مي آيد
بعد باران مي گيرد
خدا لبخند مي زند
پشت بوته ياس ... نمي دانم
خوش به حال بوته ياس
...
من با قطره هاي باران آدم باراني درست مي کنم
آدم باراني از آدم برفي قشنگ تر است
آدم باراني مثل هلو مي ماند
مي رود توي گلوي آدم بعد گير مي کند
جايش تنگ مي شود نفسش مي گيرد طفلک داد مي زند و آدم را تکان مي دهد
بعد آدم حس مي کند يک چيز خوب دارد گرمش مي کند
آدم باراني از چشم هاي آدم فرار مي کند روي لبش
آدم باراني داغ است
شور هم هست
...
داشتم به اين فکر مي کردم آدم تا وقتي زنده است تخت خوابش از زمين بلند تر است
بعد که نفس کشيدن يادش مي رود تخت خوابش از زمين مي رود کمي پايين تر
خدا همه جا هواي آدم را دارد ها
روي تخت دراز کشيدم آنقدر که حس کنم بزرگتر شدم از ديشب
تن آدم که کش و قوس مي رود آدم خوشش مي آيد
روح آدم که کش و قوس مي رود آدم شعرش مي گيرد
گاهي وقت ها روح فراموش کار من زودتر از من بيدار مي شود مي رود قدم زدن
تنم مي ماند روي تخت تنها
تنهايي روي يک تخت مثل شنا توي استخر خالي مي ماند
روحم بلد است جاهاي خوب را
ولي هيچوقت من را هم با خودش نبرده است
بيچاره من ...
خوش به حال تو
هنوز دارم به تو مي فکرم که کجاست پس
زن همسايه روبرو که خانه اش روي درخت کاج است مي گفت
آدم تا تو را ببيند مي رود توي دلش
نکند تو رفته باشد توي دلم
کاش چند روز قبل آب و جارو مي کردم توي دلم را
فکر مي کنم هنوز چند تا تار عنکبوت مانده بود کنجش
بايد سري بزنم به دل
تو اگر بيايد بايد همه چيز قبلش آماده باشد
آخر من تو را خيلي دوست دارم
خدا کند بيايد زودتر
...
.::DEHKADEPMC::. سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 لينك ثابت

 داستان کوتاه : داستان مرد آرايشگر

داستان کوتاه : داستان مرد آرايشگر
 
مردي به آرايشگاه رفت تا آرايشگر موهايش را کوتاه کند . آرايشگر که مشغول کار شد طبق عادت هميشگي با مشتري شروع به صحبت کرد . درباره موضوعات گوناگوني صحبت کردند تا موضوع گفتگو به خدا رسيد . آرايشگر گفت : من هرگز به خدا اعتقاد ندارم . مشتري پرسيد : چرا اينگونه فکر مي کني ؟ آرايشگر گفت : کافي است پايت را از اينجا بيرون بگذاري و به خيابان بروي و دريابي که خدا وجود ندارد . چرا اين همه آدم بيمار و فقير در جهان هست ؟ اگر خدا هست وجود اين همه آواره به چه معني است ؟ دليل اين همه مشکل که مردم دارند چيست ؟
اگر خدا هست پس نبايد رنجي وجود داشته باشد . من نمي توانم تصور کنم خدايي که همه را دوست دارد ، اجازه دهد اين وضعيت ادامه داشته باشد .
مشتري لحظه اي فکر کرد ولي نخواست جوابش را بدهد که مبادا مشاجره اي در بگيرد .
بعد از اتمام کار وقتي مشتري آرايشگاه را ترک کرد درست همان لحظه مردي را با موهاي بسيار بلند و ريش هاي ژوليده و بسيار کثيف ديد. مشتري به آريشگاه برگشت و به آرايشگر گفت : آيا مي داني که در دنيا هرگز آرايشگر وجود ندارد ؟
آرايشگر گفت : چگونه چنين ادعائي مي کني, در حالي که من اينجا هستم و همين چند دقيقه پيش موهاي ترا اصلاح کرده ام ؟
مشتري ادامه داد : آرايشگر وجود ندارد چون اگر وجود داشت آدمي به آن شکل و شمايل با آن موهاي بلند و ژوليده وجود نداشت و اشاره کرد به همان مرد کثيف و ژوليده که حالا داشت از مقابل آرايشگاه عبور مي کرد . آرايشگر گفت : نه, من وجود دارم, چرا آن مرد به پيش من نمي آيد ؟
مشتري گفت : و نکته همين جاست , خدا هم وجود دارد. دليل وجود اين همه اين مشکلها آن است که مردم به سوي خدا روي نمي آورند و دنبالش نمي گردند.
.::DEHKADEPMC::. چهارشنبه هجدهم مهر 1386 لينك ثابت

 داستان کوتاه : به دنبال كار
داستان کوتاه :  به دنبال كار
زمينه فعاليت: [...]
طريقه آشنايي: از طريق يكي از دوستانِ دوستِ دوستِ بستگانِ دوستِ يكي از بستگانمان
اين شركت در مقايسه با سه شركت ديگري كه به‌شان سر زديم يك‌جورهايي ابَرشركت محسوب مي‌شود! آخر مي‌دانيد؟! اگر مثلاً به كسي بگوييد در شركت ميخ‌سازي مشغول به كاريد، طرف خيلي تحويلتان نمي‌گيرد! عوام‌الناسند ديگر! عقلشان به چشمشان است. مي‌بينند ميخ ريز است، در مشتشان جا مي‌شود، نتيجه مي‌گيرند كه شركت مربوطه در پيت است، پرسنلش هم دو زار سرشان نمي‌شود. از high technology بكار رفته در صنايع ميخ‌سازي كه خبر ندارند!! اما اگر بفهمند در جايي كار مي‌كنيد كه محصولش نه‌تنها در مشتشان بلكه در جيبشان، اتاقشان، منزلشان، حياطشان و... هم جا نمي‌شود، كفشان به طرز فجيعي مي‌برد و كم مي‌آورند.

راستش ما اوايل تصور مي‌كرديم كه پارتي‌مان در اينجا خيلي كلفت است، منتها با گذشت زمان دريافتيم كه اين حضرات پيشاپيش ما را سر كار گذاشته‌اند. از اين رو يكي‌دو جين فحش و نفرين گورآبادي آبدار نثار شركت و مديرعاملش و محصولاتش و پارتي‌هايش و ... نموديم بلكه متنبه شوند.

 شركت [...]

زمينه فعاليت: توليد تجهيزات هيدروليكي سد!

طريقه آشنايي: آگهي روزنامه

ما يك روز صبح كله سحر از خانه زديم بيرون، و پس از حدود يك ساعت و نيم، و تعويض 5 ، 6 كورس ماشين و پياده شدن قريب به هزار تومان خودمان را به محل مزبور رسانديم.

هر چه به آنجا نزديكتر مي‌شديم احساس مي‌كرديم كه اوضاع دور و برمان بيشتر تغيير مي‌كند! داخل آخرين خيابان كه پيچيديم احساس ورود به يك منطقه جنگي به‌مان دست داد، ياد كودكان مظلوم عراقي افتاديم (آن زمان هنوز جنگ تمام نشده بود). خيابان آسفالته بود ولي تقريباً آسفالت نداشت، پهنايش آنقدر بود كه يك تريلي 18 چرخ مي‌توانست دور يك‌فرمان بزند، اما آنقدر خلوت بود كه حتي پرنده هم پر نمي‌زد!! در حاشيه خيابان يك قطعات فولادي ريخته بود كه دور از جان باور نمي‌كرديم قطعه‌اي به آن ابعاد هم ميتواند وجود داشته باشد!

خلاصه پلاك موردنظر را پيدا كرديم. با يك در سبز رنگ گالوانيزه مواجه شديم و يك زنگ كه از نوع كليدهاي سه‌فاز جراثقال بود! كليد را فشار داديم، بالا را نگاه مي‌كرديم كه مبادا چيزي ناغافل بيفتد روي سرمان. آقايي با لباس نگهباني دم در آمد و عرض كرد: «بله؟» فرموديم: «در رابطه با استخدام آمده‌ايم». عرض كرد: «بفرماييد آنجا، اولين پنجره». رفتيم آنجا. فرموديم: «اِ... ». عرض كرد: «از آنور بياييد داخل». از آنور رفتيم داخل. فرمي‌دادند دستمان. براندازش كرديم؛ يك سري سوالات كه خيلي آشنا بود، نام و نام خانوادگي و... اما يك سري سوالات الحق ناموسي بود!! يك جدول باز كرده بودند با 17 ، 18 خط ارتفاع براي سابقه كار!!! ما هم رو به‌شان نداديم و سفيدِ سفيد رهايش كرديم، آدم به هر چيزي كه نبايد جواب بدهد! رفتيم پايين‌تر ديديم نوشته شغل درخواستي!! اگر از ما بپرسند مي‌گوييم مديرعامل، اما آنجا مصلحت ايجاب ‌كرد كه بنويسيم: «شغلي مرتبط با رشته تحصيلي». زيرش نوشته بود:‌ ميزان حقوق درخواستي!! راستش ما اواخر دوران دانشجويي در اين مورد مباحث عديده‌اي با رفقا داشتيم و از جمع‌بندي نظرات به اين نتيجه رسيديم كه اگر زياد بنويسيم، با اردنگ مي‌اندازندمان بيرون، اگر هم كم بنويسيم كه سوارمان مي‌شوند. اين بود كه تصميم گرفتيم در اين مواقع از روش دخترخانم‌هاي دم‌بخت كه سرشان را مي‌اندازند پايين و با صداي بسيار آرام مي‌گويند: «هرچي بابا مامان بگن» استفاده كنيم، يعني بگوييم: «مطابق مقررات شركت»! و چنين كرديم.

بعد از دقايقي آقايي ما را مشايعت كرد تا طبقه بالا، ديديم عجب! بالا تشكيلاتي دارد. دفتر و دستك و منشي و... همين‌طور كه داشتيم به سرعت رد مي‌شديم، ديديم منشي مربوطه چهارچنگولي برايمان بلند شد و اداي احترام كرم!‌!! نمي‌دانيم از كجا ما را شناخته بود! ما كه تابحال عكسي چيزي از خودمان منتشر نكرده‌ايم!

رفتيم داخل اتاقي كه تابلوي دفتر مديريت داشت. ديديم جوانكي نشسته كمي‌پيرتر از ما با ريشي پروفسوري كه با توجه به جمجمه كشيده و درازش اصلاً به قيافه‌اش نمي‌آمد. بعد از خوش‌وبش عرض كرد: «من اولين چيزي كه در اين فرم مي‌بينم فاصله طولاني منزلتان با اينجاست». فرموديم: «مِن..مِن، بله.. حدود 5/1 ساعت تو راه بودم». عرض كرد: «ما سرويسمان از ميدان آزادي است و... ». فرموديم: «مِن..مِن..». بعدش چند سوال ناموسي در مورد روش‌هاي جوشكاري نمي‌دانم چه كه يك مشت حروف انگليسي ضميمه‌اش بود مطرح كرد. عرض كرد: «با اينها آشنايي داريد؟». فرموديم: «نه خير» متعاقباً در دلمان يواشكي داد زديم: «مردكه تو نمي‌فهمي‌اين چيزها را در دانشگاه ياد نمي‌دهند؟!! خيلي آن چيزهايي را كه ياد مي‌دادند، ياد گرفته‌ايم كه برويم سراغ اينها؟!! مگر كوري نمي‌بيني سابقه كار نداريم و...» خلاصه كلي سرش داد زديم. عرض كرد: «آشنايي‌تان با جوشكاري در چه حد است؟» فرموديم: «در حد يك واحد كارگاه جوشكاري كه گذرانده‌ايم». عرض كرد: «با نقشه‌خواني صنعتي آشنايي داريد؟» فرموديم: «درحد دو واحد نقشه‌كشي صنعتي». بعد توي دلش يواشكي عرض كرد: «اين آقا راست كار ماست، نبايد از دستش بدهيم»!

بعدش كلي كلاس گذاشت براي خودش كه: «آ..ي زير سد مانند لانه زنبور است. ما لانه زنبور مي‌سازيم!! اين كاري را كه ما مي‌كنيم هفت هشت شركت بيشتر در اين مملكت نمي‌كنند...». آن تابلو را نشان داد، اين تابلو را نشان داد. بعد ما را آورد دم پنجره‌اي كه مشرف به سالن توليد بود، ما هم افتخار داديم يك نگاهي به آنجا انداختيم. ديديم عده‌اي ريخته‌اند سر يك چيز استوانه‌اي شكل به قطر يكي دو متر و دارند جوشكاريش مي‌كنند، اما هيچ شباهتي به لانه زنبور نداشت!!

خيلي چيزهاي ديگر هم عرض كرد كه چون مبحث تخصصي مي‌شود از ذكر آنها خودداري مي‌كنيم. اما مَخلص كلام اينكه گفت: «با شما تماس مي‌گيريم»

از آن روز به بعد اين مردكه دارد يك‌ريز تماس مي‌گيرد اما چون ما به اينترنت متصليم، نامبرده هنوز موفق به عرض ارادت نگرديده است!!

 شركت [...]

زمينه فعاليت: والله ما كه نفهميديم!

طريقه آشنايي: آگهي روزنامه

در آگهي روزنامه شهرستاني بعنوان محل كار نوشته شده بود كه اگر افتخار مي‌داديم و مي‌رفتيم حدوداً هر روز ?? ساعت در راه مي‌بوديم تا به محل كار برسيم، بنابراين از اولش هم روي اين شركت زياد حساب نمي‌كرديم. اصولاً ما خيلي‌ها را تحويل نمي‌گيريم، يكي‌اش هم همين شركت است.

ما به شركتهاي 2 و 3 و 4 در يك روز سر زديم. از شركت 2 كه آمديم بيرون يك‌ راست رفتيم سراغ اين يكي، البته دفتر مركزيش در تهران.

در آگهي‌ها معمولاً اشاره‌اي به نوع فعاليت شركت نمي‌شود، خانمهاي منشي هم ماشاءالله آنقدر تند تند حرف مي‌زنند و خداحافظي مي‌كنند كه نگو! گويي توطئه‌اي است كه ما را حتماً بكشانند آنجا! بنابراين وقتي براي استخدام به جايي مراجعه مي‌كنيم، نوعاً نمي‌دانيم كدام گوري داريم مي‌رويم مگر آنكه خلافش ثابت شود!

راستش ساختماني كه دفتر اين شركت در آنجا مستقر است بيش از حد تابلو است، ولي ما به دلايل امنيتي نمي‌توانيم خيلي قضيه را بشكافيم! اما همين‌قدر بگوييم كه واحدهاي اين ساختمان تجاري حالتي شبيه به اتاقهاي هتل دارند، يعني واحدهاي دربسته‌اي هستند با درهاي چوبي كوچك، و هر واحد متعلق به شركتي است كه اگر دوست داشت در را باز مي‌گذارد و الا عموماً درها بسته‌اند. حالا بماند كه در طبقه موردنظر هرچه گشتيم واحد مزبور را نيافتيم و نهايتاً دريافتيم كه بايد از يك پنجره‌اي پريد آنور تا به محل حادثه رسيد!!

خلاصه به هر جان كندني بود واحد را پيدا كرديم و زنگ زديم.

نوجواني پيرهن مشكي با موهايي كه دور از جان انگار گاو ليس زده باشد و در چشمهايش مي‌شد خيلي چيزها را ديد[!!] درب را گشود. عرض كرد: «بله». وسعت واحد آنقدر زياد بود كه از همان لاي در تقريباً كل دفتر پيدا بود. فرموديم: «در رابطه با آگهي استخدام اومدم». نوجوان به كناري رفت و همزمان يكي از خانمهايي كه لابلاي در بود ما را به داخل فراخواند.

داخل كه رفتيم ديديم يك كامپيوتر اينور است و يكي آنور، و پشت هر كدام يك خانم. خانمها نمي‌دانيم مقنعه يا روسري يا چه داشتند، خلاصه مو نداشتند! (گيج نشويدها.. هنوز هيچ اتفاق عجيبي نيفتاده). يك جوانكي هم آنجا نشسته بود كمي‌تُپل‌مُپل با عينك گرد و باقي قضايا، از آن تيپهايي كه تخصصشان اين است كه فرزند ابوي‌شان هستند!

يكي از خانمها بعد از اداي احترام عرض كرد: «اون اتاق تشريف داشته باشيد». تشريف برديم آن اتاق. خاليِ خالي بود، يعني خالي از آدم، و الا خيلي چيزها آنجا بود، از جمله يك ميز پدر مادر داري كه چرم‌دوزي رويش عين بالش بود! حالا ما را مي‌گوييد؟! هنوز نمي‌دانيم اين شركت چه غلطي مي‌كند! حسابي دور و اطرافمان را نگاه كرديم،‌ ديديم به در و ديوار سنگ و كلوخ از انواع مختلف چسبانده‌اند و روي يك فيبري نوشته شده Art Stone [...] قضيه را گرفتيم، اين تشكيلات كوه مي‌كنند. يك 5 دقيقه‌اي آنجا تشريف داشتيم تا خانم مربوطه آمدند با يك ورق كاغذ در دست. كاغذ را تقديم كردند و بال‌بال مي‌زدند كه براي‌مان خودكار هم بياورند، فرموديم: «خودكار داريم». يك چيزهايي عرض كرد و رفت.

فرم را كه ملاحظه فرموديم ديديم بالايش نوشته: «درخواست استخدام در شركت الكل‌سازي [...]»!!! بعد از مدتي سرگشتگي شروع به پر كردن فرم طبق روال گذشته نموديم. يك سؤال ديديم كه ديگر جوش آورديم، نوشته بود:‌ «آيا حاضريد سفته يا چك در اختيار شركت قرار دهيد»!! با صداي بلند فرياد زديم در دلمان: «مردكه مگر دزد گرفته‌اي؟!! آمده‌ايم كار كنيم. سفته و چك ديگر چه صيغه‌اي است؟!!»
كمي‌رفتيم پايين‌تر ديديم قسمتي در نظر گرفته شده براي مشخص كردن اينكه جزء خانواده شهدا، ايثارگران و... هستيم يانه؟ با خودمان گفتيم: شركت خصوصي كه اين چيزها را در فرمش بگنجاند لابد يك اعتقاداتي دارند رؤسايش، خوب شد ريشمان را صاف و صوف نكرده‌ايم و اگر طرف با ذره‌بين به جان فك و آرواره‌هايمان بيفتد يك چيزهايي آيدش مي‌شود! در همين افكار بوديم كه يكدفعه يك پاچه‌اي در راهرو توجه‌مان را جلب كرد! پاچه‌اي گشاد، بنفش رنگ، با پارچه‌اي شل و ول و لَخت عين كفني‌هاي كافور نزده!

نگاه كه كرديم (البته زياد نگاه نكرديم‌ها...) ديدم آقايي است با كفش نوك‌تيز، شلوار پاچه گشاد بنفش رنگ، دور از جان كمر باريك، با موهاي بلند طلايي يا قهوه‌اي يا آجري رنگ،‌ و گوشوار حلقه‌اي در گوش!! شنيده بوديم مي‌گوين آخر زمان آقايان شبيه خانمها مي‌شوند و برعكس، اما باور نمي‌كرديم! فرموديم (در دلمان): «آخر زمان شده! آقا هم اينقدر خانم مي‌شود؟!!»

فرم را پر كرديم و رفتيم بيرون داديم به يكي از خانم منشي‌ها. بعد از آن آقايي كه فرزند پدرشان بودند و آن خانم منشي پرسيديم: «ببخشيد من هنوز نمي‌دونم براي چه كاري فرم پر كردم، اول كه اومدم داخل فكر كردم كار شركت در زمينه سنگهاي تزئينيه ولي فرم براي كارخونه الكل‌سازي بهم دادين! مي‌شه يه توضيحي بدين؟» اين آقا و خانم مدام روي دست هم بلند مي‌شدند كه به ما توضيح دهند قضيه چيست، ولي زبانشان قاصر بود! آقاي فرزند پدر عرض مي‌كرد: «ما شركت بزرگي هستيم در زمينه‌هاي مختلف كار مي‌كنيم... الكل‌سازي به اون شكل نيست كه[!]، سرم و تجهيزات انتقال خون و... فكر مي‌كنم شما رو براي راه‌اندازي كارخونه مي‌خوان». فرموديم: «پس هنوز كارخونه راه نيفتاده؟» خانم عرض كرد: «چرا راه افتاده، اونجوري كه نه!!» خلاصه بنا شد ما مدتي در همان اتاق كذايي تشريف داشته باشيم تا آقايي كه هنوز ما را زيارت نكرده‌اند و در آن يكي اتاق دربسته مهمان دارند، برايمان توضيح دهند.

در طول اين مدت آن آقاي پاچه گشادِ گوشواره‌دارِ مو بلند، چند بار بين آنجا و اتاق مهماني[!] رفت و آمد كرد!! يكي از خانمها فرم ما را برد داخل اتاق مهماني و پس از مدتي برگشت و عرض كرد: «اين قسمت را حتماً پر كنيد(اشاره به قسمت حداقل حقوق درخواستي كه مرقوم فرموده ‌بوديم: مطابق ضوابط شركت)». فرموديم: «خوب من چقدر بزنم؟! هرچي بيشتر بهتر». عرض كرد: «حالا همون حداقل مقداري كه مد نظرتونه». ما هم ديديم اينها جنبه ندارند، نامردي نكرديم و نوشتيم 250000 تومان.

حدود سه ربع منتظر بوديم تا مهماني حضرت آقا تمام شود! در همين اثنا آن آقاي پاچه گشادِ گوشواره‌دارِ مو بلند چند بار ديگر رفت و آمد كرد و نهايتاً در كمال ناباوري مشاهده فرموديم كه نامبرده در حال پوشيدن لباسي سياه رنگ، بسيار شبيه به مانتو مي‌باشد و پس از چندي يك چيزي شبيه به روسري، شال، چه‌مي‌دانيم چه، سرش كرد و رفت!!!!

نه ديگر! يك چيزي هم از آخر زمان گذشته. مردكه! مو گيس مي‌كني، بخورد توي سرت، پاچه‌ات گشاد است به درك، گوشوار مي‌پوشي به جهنم، ديگر مانتو و روسري پوشيدنت چه بود؟؟!!

بعد از چند بار غرغر به مناسبت تاخير آقاي مهماندار، ناچار به حالت قهر از آنجا زديم بيرون. منشي مربوطه به‌ پايمان افتاد بلكه صبر كنيم تا آقاي مهماندار را در جريان بگذارد. ما هم فرموديم: «اگر كاري داشتند تماس بگيرند.» دوباره التماس كرد، ما هم دلمان به رحم آمد و ايستاديم. رفت داخل و برگشت و عرض كرد: «با شما تماس مي‌گيريم.»

با توجه به اينكه اصلاً به‌شان رو نداده‌ايم، اين جماعت نيز هنوز موفق به عرض ارادت نگرديده‌اند!

 شركت [...]

زمينه فعاليت: تهويه مطبوع

طريقه آشنايي: آگهي روزنامه

سكانس اول: از شركت 3 كه با عصبانيت خارج شديم، يك راست آمديم سراغ اين يكي. خانمي‌كمي‌جا افتاده منشي بود. ما را هدايت كرد به اتاقي ديگر، ديديم دور از جان يك پسره‌اي هم پيش از ما نشسته آنجا و دارد فرم پر مي‌كند. ما هم مشغول شديم! يك دفعه يك آقايي كه ظاهرش شباهت غريبي به همان آقاي پاچه گشادِ گوشواره‌دارِ مورد 3 داشت، با اين تفاوت كه اين يكي بدون گوشوار و موهايش هم كمي‌تاس‌تر از ما بود، وارد شد و اداي احترام كرد. بعد آن جوانكي كه پيش از ما فرم پر مي‌كرد فرم را تحويل داد و يك صحبت‌هايي بين طرفين رد و بدل شد. فهميديم كه طرف كارشناس ارشد است از دانشگاه [...] و باقي قضايا كه كلي عصباني شديم! بعد او رفت و ما فرم را تحويل داديم.

يك چيزهايي هم از ما پرسيد، ازجمله خواست قسمتهاي اصلي يك سيستم تبريد (مثلاً يخچال) را برايش شرح دهيم تا ياد بگيرد، ماهم بعد از كمي‌مِن و مِن يك چيزهايي بين يخچال و نيروگاه سر هم كرديم و تحويلش داديم (آخر يخچال و نيروگاه خيلي شبيه هم‌اند. اِ.. راست مي‌گوييم بابا، چرا فحش مي‌دهيد؟!) اما فوري فهميديم چه فرمايشي كرديم و سر و ته قضيه را بلافاصله هم آورديم تا مبادا مطلب در ذهن آن طفلك غلط جا بگيرد و پس‌فردا مديون باشيم.

بعد از تبادل يك سري صحبتهاي ناموسي، عرض كرد: «شما اينجا (در قسمت ميزان حقوق درخواستي) نوشته‌ايد مطابق ضوابط شركت! ضوابط شركت ما ماهي 140000 تومان خالص حقوق دريافتي است، البته 3 ماه اول چون حالت كارآموزي دارد 110000 تومان است، شما با اين ميزان موافقيد؟» ما هم كه «كار نديده» بوديم يك چيزهايي در مايه‌هاي «بله» فرموديم. بعد عرض كرد: «ما اينجا سفته هم مي‌گيريم كه شما اگر بخواهيد برويد جاي ديگر بايد 6 ماه قبل از رفتن استعفاء دهيد تا ما بتوانيم نيرو جايگزين كنيم. شما حاضريد سفته بگذاريد؟» ما هم كمي‌احساس مهم بودن به‌مان دست داد و قسمتي از فحش‌هايي كه به شركت 3 داده بوديم پس گرفتيم، و فرموديم: «بله». عرض كرد: «سفته حول و حوش دو سه ميليون مي‌گيريم چون كساني بوده‌اند كه رفته‌اند و پشت سرشان را هم نگاه نكردند... » فرموديم: «مانعي ندارد!!»

سكانس دوم: روزي از زيارت رفيق «چاخ»‌مان كه باز هم مرخصي گرفته بود و ... برگشتيم. ديدم اهل بيت مي‌گويند: احدي از شركت [...] زنگ زده و پيغام گذاشته كه با آنها تماس بگيريد.

حالا همه اين تحولات در زماني اتفاق مي‌افتاد كه ما منتظر نتيجه كنكور كارشناسي ارشد بوديم، و ته دلمان مي‌گفتيم بهتر است كار پيدا نشود، آن هم كاري اينچنين كه طبق عرايض آن آقاهه چنانچه مي‌خواستيم اول مهر سر كلاس فوق باشيم، بايد پيش از استخدام استعفاء مي‌داديم!! خلاصه تماسي گرفتيم و قرار شد به‌شان سر بزنيم.

سكانس سوم: به‌شان سر زديم. نمي‌دانيم يك ذره خاك از كدام گوري بلند شده بود كه رفت داخل گلوي مباركمان و به محض ورود به شركت يك ريز سرفه مي‌زديم، آن هم به مدت نيم ساعت. نامردها، كسي آنجا يك ليوان آب هم نداد دستمان! منشي هم منشي‌هاي جا نيفتاده!!

ما اين دفعه حواسمان را خيلي جمع كرده بوديم، آخر مي‌دانيد استخدام شدن يك جورهايي شبيه به مبارزه است! بايد حركت بعدي حريف را پيش‌بيني كنيد تا كم نياوريد. دوباره رفتيم اتاق قبلي پيش ‌آقاي قبلي. آقاي قبلي اداي احترام كرد و رفت داخل راهرو ظاهراً دنبال كسي، ما هم از فرصت استفاده كرده و اتاق را حسابي و بسيار تيزبينانه برانداز كرديم. همزمان كه مشغول پيش‌بيني حركات بعدي و حتي بعدي‌تر حريف بوديم، صداي آقاي قبلي به گوشمان آمد كه كسي را صدا مي‌زد و مي‌گفت:‌ «آقاي مهندس! تشريف بيارين». فوري دوزاري‌مان افتاد، كسي را صدا مي‌زد كه بيايد با ما مصاحبه كند. مشغول مرور سوالات احتمالي مهندس فوق بوديم كه آن آقا دوباره طرف را صدا زد: «آقاي مهندس! تشريف بيارين». حالا ما هزار چيز در ذهن‌مان مي‌گذرد، يكي‌ا‌ش هم اينكه: «پس اين مهندس كدام گوري است كه تشريف نمي‌آورد؟!!»

همچنان اوضاع را زير نظر داشته و مشغول تحليل بوديم كه ناگهان آقاي قبلي در آستانه در ظاهر شد، سيخ سيخ در چشمانمان نگاه كرد و عرض كرد: «آقاي مهندس! تشريف بيارين». ما با يك حركت پيش‌بيني نشده مواجه شده بوديم! «يعني منظور اين مردكه چيست؟!!» كمي‌مكث كرده، سرمان را خارانده و: «مَااااااااا....!! ما را مي‌گويد؟!» آخر اولين بار بود كه ما را اينجوري صدا مي‌زدند! پيش از اين هركس به‌مان مي‌گفت: «مهندس» داشت سيخ مي‌زد، كلاس مي‌گذاشت، متلك مي‌گفت،... خلاصه شوخي مي‌كرد! ولي اين يكي لحنش خيلي خفن بود! كلي به‌مان برخورد.

ما را برد داخل اتاق ديگري پيش يك آقاي بشدت غضبناك به نام مهندس [...]، مديرعامل شركت!! حالا در تمام اين مدت ما همچنان داشتيم سرفه مي‌فرموديم. ما چيزي حول و حوش ?? دقيقه جلوي چشم ايشان نشسته بوديم و سرفه مي‌زديم، و نامبرده هم كاغذي را خط خطي مي‌كرد! بالاخره كار ما و ايشان تمام شد و شروع به گفتگو كرديم! بعد از مختصري تكرار مكررات، آدرسي داد و كروكي‌اي كشيد و... كه شنبه 17/2 بياييد اينجا مشغول شويد و بعد از چند روز مدارك و «سفته» را ازتان مي‌گيريم.

ما هم كه نمي‌خواستيم گير بيفتيم فرموديم: «اگه امكان داره كمي‌ديرتر بيام، چون الان دنبال كارهاي گواهينامه هستم و ...». هم راست گفته بوديم، هم اينكه بيش از گواهينامه منتظر نتيجه اوليه امتحان فوق بوديم كه بنا بود تا جمعه بعد دستمان بيايد. عرض كرد: «چه زماني مد نظرتونه؟» فرموديم: «اگه امكان داره شنبه بعد 20/2». عرض كرد: «باشه. ما سعي مي‌كنيم تا اون موقع كس ديگه‌اي رو نگيريم»!!!!!!!!

شنبه رفتيم براي گرفتن گواهينامه، آيين‌نامه را پاس كرده، جاتان خالي شهري را «مَااااااا..اااا...اا....ا......پاخ» افتاديم. صدايي كه شنيديد هم صدايمان هنگام سقوط بود كه به تدريج كم مي‌شود، اگر اشتباه خوانديد، برگرديد دوباره بخوانيد. نمي‌دانيم كدام نامردي قبل از ما ترمز دستي را كشيده بود!!

چهارشنبه عصر رفتيم سراغ سايت sanjesh.org كه با كمال ناباوري ديديم اسامي‌را اعلام كرده‌اند!! نام مبارك را مرغوم فرموديم و Search را كليك كرديم: «مَااااااا..اااا...اا....ا......پاخ» افتاديم!‌ نوشته بود مجاز نيستيد!!!!! حالا ما هي سرچ مي‌كنيم، مگر درست مي‌شود؟!! فكر مي‌كرديم: «يعني اوضاع‌مان آنقدر وخيم بوده كه حق انتخاب رشته هم نداشته‌ايم؟!» گفتيم «آدم بايد خوشبين باشد، شايد وبلاگ‌نويس sanjesh.org چپ ديده و هستيد را نيستيد تايپ كرده باشد!!» جمعه رفتيم براي گرفتن كارنامه، درصدها را كه ديديم: «مَااااااا..اااا...اا....ا......پاخ» بازهم افتاديم!

شنبه صبح رفتيم براي امتحان مجدد شهري: «مَااااااا..اااا...اا....ا......پاخ» افتاديم! ديگر اعصابمان خراب شده بود! به زمين و زمان فحش مي‌داديم!! راستش ما در طول زندگي خيلي افتاده بوديم، اما اينبار تراكم افتادنمان خيلي بالا بود! يعني مي‌شود در عرض يك هفته آدم اينقدر بيفتد؟!!

از ماشين كه پياده شديم، آدرس شركت دستمان بود و ديگر برايمان مسجل شده بود كه آنجا هم مي‌افتيم.

سكانس چهارم: به هر جان كندني بود خودمان را رسانديم آنجا. قبلاً مهندس [...] گفته بود كه: «در آنجا هفت هشت نفر بيشتر نيستيد» ما گفتيم لابد منظورش هفت هشت مهندس است. و همچنين عرض كرده بود كه: «من روزهاي زوج اونجا هستم. سعي كنيد دفعه اول كه مياين من اونجا باشم».

خوب شنبه بود ديگر. محل مورد نظر باز هم برّ و بيابان بود! رفتيم داخل. همه‌اش سر جمع دو سالن بود كه يكي سالن توليد و ديگري انبار بود. عالي‌رتبه‌ترين مقامي‌كه يافتيم سركارگر آنجا بود كمي‌با هم گفتمان كرديم. مي‌گفت: «سالن رنگي هم دارند كه آنورهاست!» راستش ما ديديم اين طفلكها كه سرجمع هفت هشت نفر بيشتر نبودند كارشان را خوب انجام مي‌دهند و [...] و ما چيز خاصي نداريم كه به آنها بگوييم!! درضمن گفتند مهندس [...] بعد از ظهر مي‌آيند. ما هم ديديم بهتر است تا صاحب قضيه پيدايش نشده از فرصت استفاده كرده و پيش‌دستي كنيم و ما او را بيندازيم! اين بود كه فلنگ را بسته و يواشكي آمديم خانه.

پنج‌شنبه كه از جستجو براي كارهاي جديد بازگشته بوديم فهميديم كه دوباره از اين شركت زنگ زده و سراغ ما را گرفته‌اند. «مَااااااا..اااا...اا....ا......پاخ» علامتي كه همكنون شنيديد صداي مهندس [...] مديرعامل شركت [...] بود. مردكه! بچه مظلوم گير آورده!! ما فكر مي‌كنيم تك‌تك كارگرهايي كه آنجا بودند بيش از 140 تومان مي‌گرفتند!

البته اگر كاري گير نيايد ما به امثال اين شركت و اين حقوق هم قانعيم، اما مسئله اين است كه ما همه‌اش يك روز دنبال كار رفته بوديم و از آن بين يكي جواب مثبت داده بود! يعني اينكه اگر 100 روز دنبال كار برويم 100 شركت جواب مثبت مي‌دهند! خوب چه دليل دارد كه ما اوليش را انتخاب كنيم؟!!
امروز صبح (يعني شنبه) باز هم «مَااااااا..اااا...اا....ا......پاخ» افتاديم! آزمون شهري را مي‌گوييم.

هفته گذشته به 12 ، 13 شركت سر زده، زنگ زده، فكس زده، يا مكاتبه زده‌ايم ولي ديگر شرح حال نمي‌دهيم! خسته شديم بابا! چقدر بنويسيم؟!!

.::DEHKADEPMC::. یکشنبه پانزدهم مهر 1386 لينك ثابت

 داستان کوتاه : شعر طنز امر به معروف

داستان کوتاه : شعر طنز امر به معروف 
به من نيگا نكن آهاي برادر

خودت مگه نداري خار و مادر !

ماه و مگه تو نيمه شب نديدي

مي خواي بگي تو خط لب نديدي؟

صورت من يه كم اناري شده

يه ريزه هم بتونه كاري شده

امل بي سواد ژل نديده

دهاتي خنگ ريمل نديده

تقصير خياطاي رو سياهه

مانتوي من اگه يه كم كوتاهه

امون از اين شهر مقرراتي

موارد فجيع منكراتي

تو كوچه و تو سلف و دانشكده

سهم من از خوشگلي نيم درصده

خوشگلي تو خونه هم چه فايده

مهموني شبونه هم چه فايده

بابام كه عاشق چشام نمي شه

عاشق لرزش صدام نمي شه

برادر پلاسم ام همين طور

دوستاي بي كلاسم ام همين طور

فقط مي مونه كوچه و خيابون

براي عرضه ي قشنگي يامون

آهاي مدير پاك با سياست

من كجا و اماكن و حراست ؟

هم انقباضيه هم انبساطي

كميته ي مخوف انضباطي

نذار كه دلتنگي مو هي كش بدم

خوشگلي مو كجا نمايش بدم

حيفه جوونامون پسر بميرن

كاري كنين جوونا زن بگيرن ....!

.::DEHKADEPMC::. شنبه چهاردهم مهر 1386 لينك ثابت

 مطالب گذشته
  داستان کوتاه : رابطه زن ومرد در اختراع
  داستان کوتاه : خديجه
  داستان کوتاه : كناردريا
  داستان کوتاه : آخرين نگاه
  داستان کوتاه : يک قابلمه پر از عشــــــق
  داستان کوتاه : امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم
  داستان کوتاه : سيزده تا دليل قانع كننده براي اينكه چرا درس خوندن بهتر از خانوم بازيه!!!
  داستان کوتاه : داستان شكارچي
  داستان کوتاه : باشگاه پرورش اندام بدن نما
  داستان کوتاه : شكارخانگي
  داستان کوتاه : آخرين دستاوردها براي کشتن شوهر
  داستان کوتاه : چاي داغ
  داستان کوتاه : داستان مرد آرايشگر
  داستان کوتاه : به دنبال كار
  داستان کوتاه : شعر طنز امر به معروف
  داستان کوتاه : چگونه بايد يك خبر ناگوار را اطلاع داد
  داستان کوتاه : روزي كه سكرترم رو اخراج كردم
  داستان کوتاه : آموزش ساخت يك سريال اشك‌آور در سه سوت!
  داستان کوتاه : داستان طنز مديريت ايراني
  داستان کوتاه : اطلاعات لطف
  داستان کوتاه : طنزسهميه بندي بنزين
  داستان کوتاه : کــــــودکـــــي
  داستان کوتاه : شوهر كردن
  داستان کوتاه : نامه ايي به خدا
  داستان کوتاه : بي‌برقي مي‌كِشيم
  داستان کوتاه : چند راهکار براي حفظ جيب مردها
  داستان کوتاه : داستان مردي كه فرشته ها را مي فهميد
  داستان کوتاه : مزه شيرين تنهايي
  داستان کوتاه : قطع درختان
  داستان کوتاه : سخاوت

نحوه کسب درآمد
mi118.com


CLOCK

بخشهاي مختلف وب



خبرنامه

نام کاربري

ايميل شما



Powered by WebGozar


لوگوي ما

آمار سايت



 POWERED BY DEHKADEPMC  BY: DACOTA22