تبليغاتX
 
سبز سرخ



تماس با ما


منوي اصلي
صفحه اصلي
فيلم
موزيك
كليپ
عكس
بازيگران خارجي
بازيگران ايراني
فانتزي
كامپيوتري
طبيعت
كاريكاتور
جالب
مذهبي
نرم افزار
بيوگرافي بازيگران
ايراني
خارجي
داستان
متون ادبي
سهراب
نيما
شهريار
پروين


نظر سنجي

جستجو




 داستان کوتاه : بي‌برقي مي‌كِشيم

آقا اين چه وضعشه! روز برق مي‌ره. شب برق مي‌ره. نصف‌شب برق مي‌ره...
هوا هم تا دلتون بخواد گرم.
تو خونه از گرما مي‌پزيم. مي‌ريم بيرون خريد كنيم هر مغازه‌اي مي‌ريم تاريك، گرم! يه شمع گذاشته رو پيشخوان به جاي منبع نور. كولر كه هيچ، آسانسور هم هيچ.
تو اداره‌اي كار داري، بايد هشت طبقه پله رو عرق‌ريزون بري بالا.
نمي‌دونم همه جا اينطوره يا شانس منه كه صبح و شب هر شيفت چهار ساعت خودمون برق نداريم. هر جا هم پا مي‌ذارم بي‌برقن.
ديروز براي خريد رفتم پاساژ علا‌ءالدين. گفتم شايد تهران وضع برق بهتره. اما خدا نصيب نكنه. چه خبر بود! شلوغ و گرم و تاريك. تقريبا هيچ‌كدومشون هم يه چراغ روشنايي نداشتن. همه شر شر عرق مي‌ريختن. مشتري و كاسب.
خيلي كه مي‌خواستن لطف كنن گوشي‌ها رو باچراغ قوه نشون مي‌دادن. فكر كنم يه دوسه‌كيلويي وزن كم كردم تو اون سوناي شلوغ پلوغ مختلط...

2- به اميد اينكه آژانس محله‌مون هميشه پر از ماشينه، وايسادم كارامو كردم تا نيم ساعت مونده به قرار زنگ بزنم بگم فوري يه ماشين بفرستن. اما مسئول آژانس گفت حتي يه دونه ماشين هم نداريم. به راننده‌هامون كارت سوخت ندادن. خيلي جا خوردم. زنگ زدم به آژانس دوم. اونم نداشت. سوم هم همينطور.
يكي زدم تو كله‌م. قرار مهمي داشتم. تند مانتو روسري‌مو پوشيدم و دويدم بيرون. اين‌ورا هم تاكسي نيست. سرپاييني رو دوون دوون رفتم پايين. خوشبختانه يه تاكسي گاز‌سوز به دادم رسيد.
بابا، اين ماشين‌هاي هسته‌اي كجان پس؟.


3- شبا تا ميومدم بشينم پاي كامپيوتر، يهو برق مي‌رفت.
اين شده زندگي جهنمي ما....

4- چند ماهيه كه درگير دادگاه حل اختلافم. براي يك مسئله‌ي كاملا معلوم و بديهي يا كلي مدرك. كسي حقمونو خورده و خود مشاورهاي قضايي هم گفتن چند روزه حل مي‌شه، ولي چند ماهيه كه سر دوونده مي‌شم. تموم وقت زندگيم رو گرفته اين مسئله. من تا حالا فكر مي‌كردم كلاهبردارا تا حدي كارشون سخته. ولي تازه فهميدم كه راحت‌ترين كار تو مملكت ما دزدي و كلاه‌برداريه. اين ماها هستيم كه بايد سختي بكشيم و زندگي‌مونو بذاريم براي گرفتن حقمون و معمولا هم موفق نمي‌شيم.
محيط دادگاه حل اختلاف اونقدر شلوغ پلوغ و هر‌كي هركيه كه نگو.
اون‌روزم رفتم نوبت گرفتم و تو سالن انتظارش ايستادم تا دوباره مثل صد بار ديگه براي قاضي‌يي كه سواد اينكارو نداره ، تعريف كنم جريانو و آخرش سرشو بخارونه و يه چيزي بگه كه منشي‌هاي خودشم يواشكي زير چادر خنده‌شون بگيره.
دادگاه‌هاي حل اختلاف مثلا نهادهاي مردمي هستن كه چند ساله تو مملكت ما باب شده. آدمايي كه شكايت دارن قبل از دادگستري بايد اينجا حسابي سردوونده بشن تا خسته بشن و از حقشون بگذرن.
هر اتاقش تشكيل شده از يه قاضي. كه معمولا ديپلم هم نداره. گاهي تا دبستان خوندن. معمولا حاجي بازاري و يا از طرف مسجد معرفي شدن و بهشون مي‌گن معتمد محل. دو طرفش هم معمولا دو تا دختر چادري ديپلم ازدواج نكرده سن‌بالا نشستن كه جز چاپلوسي و تأئيد حرفاي اين قاضي و زير و رو كردن پرونده‌ها كاري نمي‌كنن.
در سالن انتظار هر طبقه هم منشي نشسته كه پرونده‌ها رو بايگاني مي‌كنه.
تو سالن انتظار وايساده بودم كه ديدم مردي كه پشت ميزي كه روش پارچ آبخوري و ليوان شيشه‌اي بود كه همه از همون ليوان آب مي‌خوردن بلند شد رفت . به نظرم ارباب رجوع اومد. پشت اون ميز هميشه خالي بود.
فوري رفتم جاش نشستم. و كتابي از كيفم درآوردم گذاشتم رو ميز كه بخونم. اما دعواها و سرو صداي مردم نمي‌گذاشت.
يكي مي‌گفت سه‌ساله مي‌دوم. هزار جور مدرك هم آوردم ولي كارمو راه نمي‌ندازن. گفتم اي واي.. پس من بايد دوساله ديگه بدوم؟
بعد از مدتي آقايي كه جاش نشسته بودم اومد و نشست روي صندلي كنار من كه قبلش خانمي روش نشسته بود و همون لحظه صداش كردن بره تو.
آقاهه يه نگاهي به كتابي كه جلوم باز بود انداخت و گفت شما براي چي اومدين اينجا.
من كه دل پري داشتم شروع كردم با آب و تاب به تعريف كردن جريان و آخرش هم كلي از بي‌سوادي قاضي‌ها گله كردم، رشوه‌گرفتن‌هاشون از كلاه‌بردارها و پيچوندن ارباب رجوع تا حدي كه خسته بشن ديگه نيان دنبال حقشون. و اينكه آيا مسجدي بودن و حاجي بازاري بودن دليل بر درست قضاوت كردنه؟ و از اينجور حرفا...
نمي‌دونم چي شده بود كه سرو صداها خوابيده بود و تقريبا همه به مكالمه‌ي ما گوش مي‌دادن. منم شيرتر شدم و هر چي دلم خواست بار اين رفيقان دزد و ياران قافله كردم. كه آره... ظاهرا اينا مي‌گن حقوق نمي‌گيريم و در راه خدا كار مي‌كنيم. اما با گرفتن يك شقه گوشت از قصاب و يك جعبه ميوه از ميوه‌فروش و... چطور به راحتي رأي به نفشون صادر مي‌كنن. (البته اينا رو از يه آدم مطمئن شنيده بودم). و فلاني كه لات و لوت محله، فقط به خاطر اينكه با صداي انكر الاصواتش در تكيه‌ها روضه مي‌خونه و به خاطر روابطش، اومده شده قاضي و سرنوشت ما ايراني‌هاي بدبخت ببين افتاده دست كيا! اين همه ليسانسيه حقوق بيكار داريم اون‌وقت پرونده‌هامو دادن دست يه مشت آدم بي‌سواد مذهبي‌نماي متظاهر ( آقاهه ريش‌داشت و هيكلي گنده. كت‌و‌شلوار تنش بود ) من هي مي‌گفتم و اون مي‌گفت: خوب؟ خوب؟ بعدش؟
گاهي نگام مي‌افتاد به مردم حاضر در سالن . بعضي‌ها نگاهشون پر از خنده بود و بعضي چشاشون گرد شده بود. احساس كردم جو يه جوريه. اينم هي سوال مي‌كرد.
اما مگه من كم مي‌آوردم در حرف زدن! فكر مي‌كردم عجب فرصتي دستم افتاده كه يه افشاگري حسابي بكنم. بعد از چند دقيقه يه آقايي به مردي كه داشتم باهاش حرف مي‌زدم نزديك شد و سلام عليك گرمي كرد و گفت كي اومدي اين قسمت حاجي؟
دوزاريم افتاد. اما اصلا به‌روي خودم نياوردم. در واقع من پشت ميز كارش نشسته بودم.
وقتي دوستش رفت. با لبخندي موذيانه نگاهي به مردم كه داشتن مارو نگاه مي‌كردن كرد و گفت:
خوب ديگه تعريف كن!
سعي كردم خونسرد باشم. از جام(جاش) هم بلند نشدم. بلند گفتم آره اينجورياست حاجي، تا اوضاع اينطوريه وضع ماهام همينه. هي بايد براي حقمون بدويم و به جايي هم نرسيم!
بعد دستمو زدم زير چونه‌م و مثلا شروع كردم به كتاب خوندن.
لاالله الا اللهي گفت و رفت طرف آقايي كه اون‌طرف داشت بايگاني مي‌كرد.
حالا جالبه كه اون‌يكي بايگانه با اينكه اونم مذهبيه ولي خيلي با هم اظهار هم‌دردي مي‌كنه(بخصوص بعد از اون روز) و شماره پرونده‌مو از حفظه(در صورتيكه خودم با اينكه صد بار بهم گفت بلد نيستم). تا مي‌رم مي‌ره از تو قفسه‌ها در مياره و مي‌ذاره جلوم. .

5- خشانت عامل جذابيت:)
يه روز كه با ماشين داشتم مي‌رفتم دادگاه، ديرم شده بود و يه خانم كه داشت توي يكي از اين ماشين‌هاي تعليم رانندگي رانندگي ياد مي‌گرفت تو لاين وسط عين لاك‌پشت مي‌روند. اگه دير مي‌رسيدم دبيرخونه‌ي دادگاه تعطيل مي‌شد و معمولا هميشه نامه‌اي بود كه بايد ثبتش مي‌كردم و بعد دنبال بقيه‌ي كارا مي‌رفتم.
لاين سمت چپ صد متر بالاتر دور برگردون بود و صف داشت. لاين سمت راست هم پر بود. جلوي اينم خالي بود و نمي‌تونست حركت كنه. هر چي صبر كردم بره راست نرفت. خيابون هم پر بود از دست‌انداز‌هايي كه شهرداري مي‌گذاره عين كوهان شتر. جلوي هر كدوم يه توقف كامل مي‌كرد و هول مي‌شد و ماشين خاموش مي‌شد و...
اعصابم خط‌خطي شده بود. اجبارا رفتم تو قسمت دور برگردون‌ها. كنارش كه رسيدم سرمو بردم طرف شاگرد و كمي بلند گفتم خانوم جان، بلد نيستي برو لاين راست! معلم رانندگيش كمكش كرد و بردش راست. منم گاز دادم و رفتم. يه آقاي جوون موبلندي هم با ريوي سفيد پشتم گاز داد اومد و يه‌جا بهم رسيد و بلند گفت دمت گرم. خوب حالشو گرفتي.
از اون به بعد متوجه شدم هر جا مي‌رم اينم دنبالم مياد. سرعتمو زياد كردم. اونم تند اومد و هي چراغ مي‌زد و لوس‌بازي در مياورد. دم دادگاه كه رسيدم با سرعت پارك كردم و با يك كيف پر از پرونده و مدارك دويدم اون‌ور خيابون به سمت دادگاه. گفتم الان مي‌بينه حسابي اهل دادگاهم و مي‌ترسه و مي‌ره. كارم بيشتر از دو ساعت طول كشيد. كلي هم اونجا عصباني‌تر شدم.
وقتي اومد بيرون، از همون اون‌ور خيابون ديدم مردك ديوانه هنوز اونجا وايساده. درست جلوي ماشين من پارك كرده بود.
تارسيدم با نيش ِ باز از ماشين پياده شد و خيلي صميمانه گفت آخي... خسته شدي بريم با هم يه قهوه بخوريم. خوشم مياد جنم دعوا مرافعه داري! من از خانماي ضعيف بدم مياد.
در حين عصبانيت خنده‌م گرفته بود(تو دلم گفتم. يكي مي‌مرد از درد بي‌نوايي...). در ماشينمو باز كردم و سوار شدم و به سرعت گاز دادم. دنبالم اومد. يه عالمه خيابونا رو دور زدم تا گمم كرد... تنها خوبي كه اين تعقيب و گريز داشت اين بود كه باعث شد از حال و هواي عصبيم كمي بيام بيرون و تاحدي سرحال اومدم...

.::DEHKADEPMC::. جمعه نهم شهریور 1386 لينك ثابت

 مطالب گذشته
  داستان کوتاه : رابطه زن ومرد در اختراع
  داستان کوتاه : خديجه
  داستان کوتاه : كناردريا
  داستان کوتاه : آخرين نگاه
  داستان کوتاه : يک قابلمه پر از عشــــــق
  داستان کوتاه : امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم
  داستان کوتاه : سيزده تا دليل قانع كننده براي اينكه چرا درس خوندن بهتر از خانوم بازيه!!!
  داستان کوتاه : داستان شكارچي
  داستان کوتاه : باشگاه پرورش اندام بدن نما
  داستان کوتاه : شكارخانگي
  داستان کوتاه : آخرين دستاوردها براي کشتن شوهر
  داستان کوتاه : چاي داغ
  داستان کوتاه : داستان مرد آرايشگر
  داستان کوتاه : به دنبال كار
  داستان کوتاه : شعر طنز امر به معروف
  داستان کوتاه : چگونه بايد يك خبر ناگوار را اطلاع داد
  داستان کوتاه : روزي كه سكرترم رو اخراج كردم
  داستان کوتاه : آموزش ساخت يك سريال اشك‌آور در سه سوت!
  داستان کوتاه : داستان طنز مديريت ايراني
  داستان کوتاه : اطلاعات لطف
  داستان کوتاه : طنزسهميه بندي بنزين
  داستان کوتاه : کــــــودکـــــي
  داستان کوتاه : شوهر كردن
  داستان کوتاه : نامه ايي به خدا
  داستان کوتاه : بي‌برقي مي‌كِشيم
  داستان کوتاه : چند راهکار براي حفظ جيب مردها
  داستان کوتاه : داستان مردي كه فرشته ها را مي فهميد
  داستان کوتاه : مزه شيرين تنهايي
  داستان کوتاه : قطع درختان
  داستان کوتاه : سخاوت

نحوه کسب درآمد
mi118.com


CLOCK

بخشهاي مختلف وب



خبرنامه

نام کاربري

ايميل شما



Powered by WebGozar


لوگوي ما

آمار سايت



 POWERED BY DEHKADEPMC  BY: DACOTA22