تبليغاتX
 
سبز سرخ



تماس با ما


منوي اصلي
صفحه اصلي
فيلم
موزيك
كليپ
عكس
بازيگران خارجي
بازيگران ايراني
فانتزي
كامپيوتري
طبيعت
كاريكاتور
جالب
مذهبي
نرم افزار
بيوگرافي بازيگران
ايراني
خارجي
داستان
متون ادبي
سهراب
نيما
شهريار
پروين


نظر سنجي

جستجو




 داستان کوتاه : کــــــودکـــــي

وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر خجالت ميكشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي ميخوانند ، دست تكان بدهي
...
خجالت ميكشي دلت شوربزند براي جوجه قمريهايي كه مادرشان برنگشته

فكرميكني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم ــ همانهايي كه خيلي بزرگ شده اند ــ دلشوره هاي قلبت را ببينند و بتو بخندند

وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر نميترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد ، حتي دلت نميخواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني

ديگر دعا نميكني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نميكني كاش قدت ميرسيد و اشكهاي آسمان را پاك ميكردي !

وقتي بزرگ ميشوي ، قدت كوتاه ميشود ،آسمان بالا ميرود و توديگر دستت به ابرها نميرسد، و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي ميكنند

آنها آنقدر دورند كه حتي لبخندشان را هم نمي بيني ، وماه ـ همبازي قديم توـ آنقدر كمرنگ ميشود كه اگر تمام شب راهم دنبالش بگردي ، پيدايش نميكني !

وقتي بزرگ ميشوي ، دور قلبت سيم خاردار ميكشي وتمام پروانه ها را بيرون ميكني وهمراه بزرگترهاي ديگر در مراسم تدفين درختها شركت ميكني
وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را مي خواني !

ويكروز يادت مي افتد كه سالهاست تو چشمانت را گم كرده اي ودستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي !

آنروز ديگر خيلي دير شده است ....
فرداي آنروز تو را به خاك ميدهند
و ميگويند :
خيلي بزرگ شده بود.

.::DEHKADEPMC::. جمعه نهم شهریور 1386 لينك ثابت

 مطالب گذشته
  داستان کوتاه : رابطه زن ومرد در اختراع
  داستان کوتاه : خديجه
  داستان کوتاه : كناردريا
  داستان کوتاه : آخرين نگاه
  داستان کوتاه : يک قابلمه پر از عشــــــق
  داستان کوتاه : امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم
  داستان کوتاه : سيزده تا دليل قانع كننده براي اينكه چرا درس خوندن بهتر از خانوم بازيه!!!
  داستان کوتاه : داستان شكارچي
  داستان کوتاه : باشگاه پرورش اندام بدن نما
  داستان کوتاه : شكارخانگي
  داستان کوتاه : آخرين دستاوردها براي کشتن شوهر
  داستان کوتاه : چاي داغ
  داستان کوتاه : داستان مرد آرايشگر
  داستان کوتاه : به دنبال كار
  داستان کوتاه : شعر طنز امر به معروف
  داستان کوتاه : چگونه بايد يك خبر ناگوار را اطلاع داد
  داستان کوتاه : روزي كه سكرترم رو اخراج كردم
  داستان کوتاه : آموزش ساخت يك سريال اشك‌آور در سه سوت!
  داستان کوتاه : داستان طنز مديريت ايراني
  داستان کوتاه : اطلاعات لطف
  داستان کوتاه : طنزسهميه بندي بنزين
  داستان کوتاه : کــــــودکـــــي
  داستان کوتاه : شوهر كردن
  داستان کوتاه : نامه ايي به خدا
  داستان کوتاه : بي‌برقي مي‌كِشيم
  داستان کوتاه : چند راهکار براي حفظ جيب مردها
  داستان کوتاه : داستان مردي كه فرشته ها را مي فهميد
  داستان کوتاه : مزه شيرين تنهايي
  داستان کوتاه : قطع درختان
  داستان کوتاه : سخاوت

نحوه کسب درآمد
mi118.com


CLOCK

بخشهاي مختلف وب



خبرنامه

نام کاربري

ايميل شما



Powered by WebGozar


لوگوي ما

آمار سايت



 POWERED BY DEHKADEPMC  BY: DACOTA22