|
 |
|
|
 |
داستان کوتاه : چاي داغ دلم هواي ديدن کرده بود امروز سرش را بالا آورد از توي چشمانم بيرون را ديد مي زد طفلک حس کردم مي خواهد دل خدا را ببيند دل خدا را دم دماي صبح ديدن حال ديگري دارد سينه خدا مثل سينه مرد هاي چهارشانه پهن است و دلش , داغ , مثل دل آدم هايي که رفته اند تا ته عشق من دلم مي گيرد آدم ها مي گويند خدا تنهاست , يعني بايد تنها باشد ولي من هميشه به دل خدا که نگاه مي کنم دردش را مي فهمم وقتي که طلوع مي کند از پشت کوه , وقتي که غروب مي کند پشت دريا خداي تنهاي من , دلت چقدر گرفته است و داغ , ... چاي با خرما خوشمزه است با شوکولات کاکائويي هم خوشمزه تر گاهي , لب داغ چاي را مي سوزاند يک جرعه چاي که سر مي خورد توي تن آدم نفوذ مي کند تا همه جا نفوذ کردن خوب است من فهميده ام که فقط چيزهاي خيلي نرم مي توانند نفوذ کنند سنگ بيچاره , سالهاست عاشق شيشه است و هربار که مي خواهد نفوذ کند توي دل شيشه هم شيشه مي شکند هم دل سنگ آب هم عاشق سنگ بود ذره ذره نفوذ کرد توي دلش سنگ هم آب شد حيوانکي از شدت عشق من حس مي کنم آدم روحش مثل آب مي ماند تنش مثل سنگ من اگر تو اين نزديکيها بود , مي چکيدم روي تنش آنقدر که سنگي نماند بعد آب بود و آب , آب با آب فرقي ندارد , خدا مثل درياست بعد من و تو شکل يک چشمه مي شديم , سرازير به دريا چيزي که عاشق و معشوق را حل مي کند فقط عشق است خدا هم عشق است نمي دانم چرا عشق بايد تنها باشد ... راستي باران باريد امروز هوا قشنگ بود دو کبوتر لب ديوار عشقبازي مي کردند عشقبازي شبيه قايم باشک بازي مي ماند عاشق چشم مي گذارد روي درخت معشوق هم مي دود قايم مي شود پشت بوته هاي ياس همانجا که بوي عطرش مست مي کند آدم را عجيب من هميشه فکر مي کنم خدا اگر قرار بود عطر بزند به گوشه يقه اش آنجا يک بوته ياس سفيد مي سبزيد خدا خوشگل است شبيه باران داشتم مي گفتم ... معشوق مي رود پشت بوته ياس عاشق مي شمارد : يک .. دو .. سه بعد مي گويد : تا چند بشمارم صداي خنده مي آيد بعد باران مي گيرد خدا لبخند مي زند پشت بوته ياس ... نمي دانم خوش به حال بوته ياس ... من با قطره هاي باران آدم باراني درست مي کنم آدم باراني از آدم برفي قشنگ تر است آدم باراني مثل هلو مي ماند مي رود توي گلوي آدم بعد گير مي کند جايش تنگ مي شود نفسش مي گيرد طفلک داد مي زند و آدم را تکان مي دهد بعد آدم حس مي کند يک چيز خوب دارد گرمش مي کند آدم باراني از چشم هاي آدم فرار مي کند روي لبش آدم باراني داغ است شور هم هست ... داشتم به اين فکر مي کردم آدم تا وقتي زنده است تخت خوابش از زمين بلند تر است بعد که نفس کشيدن يادش مي رود تخت خوابش از زمين مي رود کمي پايين تر خدا همه جا هواي آدم را دارد ها روي تخت دراز کشيدم آنقدر که حس کنم بزرگتر شدم از ديشب تن آدم که کش و قوس مي رود آدم خوشش مي آيد روح آدم که کش و قوس مي رود آدم شعرش مي گيرد گاهي وقت ها روح فراموش کار من زودتر از من بيدار مي شود مي رود قدم زدن تنم مي ماند روي تخت تنها تنهايي روي يک تخت مثل شنا توي استخر خالي مي ماند روحم بلد است جاهاي خوب را ولي هيچوقت من را هم با خودش نبرده است بيچاره من ... خوش به حال تو هنوز دارم به تو مي فکرم که کجاست پس زن همسايه روبرو که خانه اش روي درخت کاج است مي گفت آدم تا تو را ببيند مي رود توي دلش نکند تو رفته باشد توي دلم کاش چند روز قبل آب و جارو مي کردم توي دلم را فکر مي کنم هنوز چند تا تار عنکبوت مانده بود کنجش بايد سري بزنم به دل تو اگر بيايد بايد همه چيز قبلش آماده باشد آخر من تو را خيلي دوست دارم خدا کند بيايد زودتر ... |
|
 |
| .::DEHKADEPMC::. |
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 |
|
لينك ثابت |
|
|
|
 |
|
|
|
|  |
|