تبليغاتX
 
سبز سرخ



تماس با ما


منوي اصلي
صفحه اصلي
فيلم
موزيك
كليپ
عكس
بازيگران خارجي
بازيگران ايراني
فانتزي
كامپيوتري
طبيعت
كاريكاتور
جالب
مذهبي
نرم افزار
بيوگرافي بازيگران
ايراني
خارجي
داستان
متون ادبي
سهراب
نيما
شهريار
پروين


نظر سنجي

جستجو




 داستان کوتاه : آخرين نگاه
داستان کوتاه : آخرين نگاه 
نخستين پيوند قلب در اوايل دهه چهل، به وسيله دكتر كريستين بارنارد، در شهر «كيپ تاون» آفريقاى جنوبى انجام شد و جهانيان بويژه محافل پزشكى دنيا را به شگفتى و تحسين وا داشت. آن زمان در آفريقاى جنوبى در حالى كه يك اقليت سفيد پوست مهاجر يا به قرارى حكومت نژاد پرستانه با به كار بردن وحشيانه ترين شويه ها، اكثريت چند ميليون سياهان بومى را از ابتدايى ترين حقوق انسانى محروم كرده بودند. دكتر بارنارد اين جراح چشم سبز، سفيد پوست با پيوند قلب مرده اى به سينه يك بيمار سياه پوست نشان داد قلب هاى همه انسان ها به يك سان مى تپد و مى تواند عواطف و احساسات پاك بشرى را ميان آنان با هر رنگ و نژادى بهم پيوند دهد. اين پيوند بى نظير سبب شد، شبكه هاى تلويزيونى، مطبوعات و محافل پزشكى به ستايش از دكتر بارنارد بپردازند و او را به كشورهاى مختلف دعوت كنند. در اين ميان انتشار خبر سفر دكتر بارنارد به ايران كه به دعوت جراحان كشورمان انجام مى گرفت به عنوان يك رويداد مهم علمى در مطبوعات انعكاس يافت. روزنامه ها و مجلات با چاپ عكس هايى از اين جراح اهل آفريقاى جنوبى و انعكاس تيترهاى درشتى به شرح و بسط درباره اين سفر تاريخى- علمى پرداختند و محافل پزشكى و سازمان هاى مختلف به تنظيم برنامه هايى براى استقبال از او سرگرم شدند. در اين ميان روزنامه ها و مجلات نيز به فكر انجام مصاحبه هايى با دكتر بارنارد افتادند و از چند روز قبل از ورود وى به ايران به انتشار گزارش هايى درباره پديده نو ظهور قلب پرداختند. يك روز كه در تحريريه روزنامه سرگرم كار بودم در ميان نامه هاى رسيده، چشمم به نوشته عجيب و شگفت انگيز دختر مسلولى افتاد كه ساكن آسايشگاهى در تهران بود و آخرين ماه هاى زندگى اش را مى گذراند. اين دختر در نامه اش چنين نوشته بود:
- من مريم دخترى هجده ساله از خطه گيلان هستم كه به علت بيمارى پيشرفته سل در آسايشگاه بسترى شده ام و پزشكان از معالجه ام قطع اميد كرده اند. تا چند ماه پيش با پدرم در يك كلبه ساحلى زندگى مى كردم و جز او كه كارش ماهيگيرى است هيچ كس را در دنيا ندارم. به بيمارى سل مبتلا هستم ، روز به روز چون شمع از درون آب مى شدم بدون آن كه بدانم مرگ در جانم چنگ مى اندازد. سرفه هاى بى امان ريه هايم را پنهانى مى تراشيد و با لخته هاى خون از وجودم بيرون مى فرستاد. پدر فقيرم، توانايى خرج سنگين درمانم را نداشت تا اين كه يك شب حالم بهم خورد و پدرم شبانه من را به پشت خود نشاند و با پاى پياده به درمانگاه شهر رساند و به توصيه پزشكان در بيمارستان بسترى ام كردند.
تشخيص دادند بيمارى ام پيشرفته است و به علت از بين رفتن قسمتى از ريه ام بايد در آسايشگاه بسترى شوم. اكنون مدت چند ماه است در آسايشگاه در ميان عده اى از دختران مسلول كه سرنوشتى چون من دارند بسترى شده ام. ديگر براى ما اميد درمانى نيست و عمرمان تا پايان سال نمى پايد. هر روز كه از خواب بيدار مى شوم نگاهى از پنجره خوابگاه به كنار باغچه اى مى اندازم تا ببينم امروز تخت كدام يك از دختران را با ماسك اكسيژن به صورت به پاى آن درخت تنومند چنار منتقل كرده اند تا زمان مرگش فرا برسد. من هم به گفته پزشكان بيش از چند ماه زنده نخواهم ماند. اكنون نه دلبستگى به اين دنيا و نه آشنايى دارم كه به انتظار ديدارش، نگاهم به در خوابگاه باشد. شنيده ام تا هفته ديگر جراحى از آفريقاى جنوبى به كشورمان سفر خواهد كرد كه قلب مرده اى را به بدن يك بيمار پيوند زده و او را به زندگى دوباره اى باز گردانده است.
من در پايان زندگى ام حاضرم قلبم را
در اختيار دكتر بارنارد قرار دهم تا به سينه بيمارى پيوند بزند. به اين ترتيب خوشحال مى شوم كه قلبم با تپش در سينه انسان ديگرى به او زندگى دوباره اى ببخشد.
باخواندن نامه اين دختر مسلول بغض گلويم را فشرد و اشك از چشمانم سرازير شد به خودم گفتم چگونه مى توان نجاتش داد. آيا در خارج از كشور پزشكانى هستند كه معالجه اش كنند؟
سردبير هم تندى نامه مريم را خواند. هيجان زده گفت: بايد برويد به سراغ اين دختر وعكس و مطلب تهيه كنيد. همين امروز، همين حالا راه بيفتيد.
عصر يك روز دلنشين بهارى بود كه همراه با عكاس روزنامه به قصد آسايشگاه حركت كرديم. در طول راه، در تنگناى دره هاى سرسبز، درختان گيلاس و سيب را مى ديدم كه غرق در شكوفه، انگار شعله مى كشيدند. هنوز عطر گل هاى وحشى و شكوفه هاى درختان كه در گذر از جاده پرپيچ كوهستانى، سرمستم كرد، در ذهنم باقى مانده است. در ارتفاع كوهستان به باغ آسايشگاه رسيديم و وارد ساختمان شديم، پيش از حركت در تماس با مدير آسايشگاه قرار گذاشته بوديم، جمعى از دختران مسلول را كه عمرى چند ماهه دارند، ملاقات كنيم. لحظاتى بعد مدير آسايشگاه به دخترى اشاره كرد و گفت:
- مريم فرستنده نامه به روزنامه شما است.
در راه خيال مى كردم با دختر بيمارى روبه رو خواهم شد كه چهره اى زرد تر دارد و چشمان كم فروغش در گودى كاسه ها بى فروغ است. اما دخترى مى ديدم با صورتى مهتابى و زيبا كه گونه هايش به رنگ شكوفه هاى صورتى بود. به ياد شمايل مقدسى افتادم كه در آن فرشتگانى با بال هاى سفيد، دور سر يك قديس به پرواز در آمدند، انگار يكى از همين فرشتگان زيبا بود كه در برابرم ايستاده بود و با لبخند محزونى نگاهم مى كرد. يكى از پزشكان كه متوجه تصميم شده بود آهسته در گوشم گفت: حداكثر ممكن است تا چند ماه زنده بماند. بيمارى سل قسمتى از ريه اش را از بين برده كه در ايران نمى شود ترميمش كرد.
- مى شود در خارج ازكشور معالجه اش كرد آقاى دكتر؟
پزشك معالج جواب داد:
- امكانش هست.
با مريم گفت وگويى كردم و عكس هايى از او گرفتم و درباره عطر شكوفه هاى بهارى كه در پيچ و خم جاده پراكنده بود غرق صحبت شديم. چاپ عكس مريم در صفحه اول روزنامه با عنوان دخترى كه مى خواهد قلب خود را به دكتر بارنارد اهدا كند به عنوان جالب ترين موضوع، عواطف انسانى جامعه را نسبت به اين دختر در آستانه مرگ برانگيخت. خبر ماجراى اهداى قلب مريم به جراح، وقتى به سرعت به آفريقاى جنوبى رسيد، چنان اثرى در ميان قشرهاى مردم پديد آمد كه گزارشگران تلويزيونى و خبرنگاران و عكاسان، مطبوعات داخلى و خارجى به ديدار دختر مسلول گيلانى مى شتافتند تا درباره او گزارش هايى تهيه كنند.
در مدت يك هفته اى كه تا آمدن دكتر بارنارد به ايران باقى مانده بود، هرروز گروه هاى مردمى، كاركنان سازمان ها و نهادها، اعضاى انجمن هاى مختلف زنان و دختران دانش آموز از مدارس تهران هر روز از صبح تا غروب با خودرو هاى شخصى و اتوبوس ها با در دست داشتن پلاكاردهايى روانه آسايشگاه زنان مى شدند تا به تجليل و ستايش از دختر گيلانى بپردازند. از سويى همه تلفن هاى روزنامه بى امان زنگ مى زد و مرد و زن گاه باگريه و بغض گلو مى گفتند: نگذاريد مريم بميرد و نجاتش بدهيد. برخى افراد سودجو و فرصت طلبى هم بودند كه به فكر به دست آوردن شهرت و موقعيت اجتماعى و اقتصادى از وجود اين دختر بيمار مى افتادند. مديران برخى از شركت ها، صاحبان مؤسسات تجارى خانم هايى از طبقات اعيان كه براى خودنمايى و جاه طلبى، سازمان هاى نيكوكارى به راه انداخته بودند و سرانجام، زنانى كه مدارس خصوصى را اداره مى كردند به خاطر خودنمايى و تبليغ براى مؤسسات زير نظر خود، گروه هايى از زنان و مردان و دختران دانش آموز را به رفتن به آسايشگاه به راه مى انداختند و با اجراى نطق هايى، آمادگى خود را براى تأمين هزينه معالجه مريم در خارج از كشور اعلام مى كردند. در اين ميان مى دانستم كه در پايان سفر دكتر بارنارد تب نمايش هاى آنان نيز فروكش خواهد كرد و من در تلاش بودم با استفاده از فرصت هاى به دست آمده ترتيب سفر مريم را به آلمان بدهم. چون توانسته بودم با ارسال مدارك پزشكى اين دختر به آلمان جواب مثبت يك مركز پزشكى آن كشور را براى معالجه و نجات او دريافت كنم.
در جريان اين تلاش مريم به خاطر حضور اجبارى در مراسم مختلف كه از طرف مقام ها براى شهرت و محبوبيت خودشان ترتيب مى يافتند روز به روز فرسوده تر و ناتوان تر مى شد. سرانجام دكتر بارنارد به ايران آمد و از احساسات پاك مريم قدردانى كرد و سلامتى او را از خدا خواستار شد. پس از رفتن دكتر بارنارد، مريم ماند و تن رنجور و بيمار او. همه آنانى كه از وجود مريم بشدت به موفقيت هاى اجتماعى و اقتصادى رسيده بودند صحنه را خالى كردند و او را تنها گذاشتند. تصميم گرفتم با تلاش مضاعف بتوانم هرچه زودتر او را روانه آلمان كنم. اما درهاى اتاق مقام هاى وزارت بهدارى همه به رويم بسته شد. قرار شد كميسيون پزشكى در وزارت بهداشت تشكيل شود تا نظر بدهند آيا اين دختر براى معالجه ضرورت دارد كه به سفر خارج از كشور برود يا نه. در اين راه سنگ اندازى ها از طرف برخى مقام هاى پزشكى شروع شد و دربرابر اصرار من براى سفر مريم به آلمان بهانه هاى مختلف مى آوردند كه اگر اين دختر براى معالجه به آلمان سفر كند به حيثيت پزشكى ايران لطمه وارد مى شود و همه خواهند گفت پزشكان ايرانى تخصص لازم را براى معالجه بيمار ندارند و من در به در به اتاق هاى مقام ها سر مى كشيدم و با خواهش و التماس از آنان اجازه سفر مريم را تقاضا مى كردم ولى نتيجه اى نمى گرفتم. آن ها حاضر نشدند مخارج سفر و مداواى مريم را پرداخت كنند. تصميم گرفتم با طرح موضوع در روزنامه مردم را به يارى بخواهم و شماره حساب بانكى به نام دختر بيمار در بانك باز كنم تا مردم نيكوكار كمك كنند. اين اقدام ها سبب شد كه نيكوكاران پول قابل توجهى به حساب واريز كنند. مقام هاى وزارت بهداشت نيز وادار شدند كه اجازه سفر بدهند. اما چنين موافقتى مدت يك ماه طول كشيد تا اين كه با خبر شدم حال مريم وخيم شده است. روزى كه توانستم اجازه شوراى پزشكى را براى اعزام دختر به آلمان دريافت كنم بليت هواپيما برايش خريدم و به سرعت روانه آسايشگاه شدم تا او را به فرودگاه مهرآباد ببرم. پس از ورود به باغ آسايشگاه وقتى مى خواستم از پله هاى ساختمان بالا بروم چشمم به مريم افتاد كه تختش را زير آن درخت تناور چنار گذاشته بودند و ماسك اكسيژن به صورتش بود. وقتى مرا ديد چنان نگاهى به من انداخت كه سراپا لرزيدم. در چشم هايش مى خواندم كه: «ديدى چه دير شد آقاى خبرنگار؟» از ديدن چشم هايش كه با تضرع به من دوخته بود به گريه افتادم واشك ريزان و فرياد زنان از پله ها بالا دويدم. در راهرو وقتى با رئيس آسايشگاه روبه رو شدم سراپا مى لرزيدم. با گريه فرياد زدم: آمده ام ببرمش فرودگاه، نگذاريد بميرد. با تأسف سرى جنباند و گفت: ديگر دير شده. متأسفم.
 
.::DEHKADEPMC::. یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 لينك ثابت

 مطالب گذشته
  داستان کوتاه : رابطه زن ومرد در اختراع
  داستان کوتاه : خديجه
  داستان کوتاه : كناردريا
  داستان کوتاه : آخرين نگاه
  داستان کوتاه : يک قابلمه پر از عشــــــق
  داستان کوتاه : امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم
  داستان کوتاه : سيزده تا دليل قانع كننده براي اينكه چرا درس خوندن بهتر از خانوم بازيه!!!
  داستان کوتاه : داستان شكارچي
  داستان کوتاه : باشگاه پرورش اندام بدن نما
  داستان کوتاه : شكارخانگي
  داستان کوتاه : آخرين دستاوردها براي کشتن شوهر
  داستان کوتاه : چاي داغ
  داستان کوتاه : داستان مرد آرايشگر
  داستان کوتاه : به دنبال كار
  داستان کوتاه : شعر طنز امر به معروف
  داستان کوتاه : چگونه بايد يك خبر ناگوار را اطلاع داد
  داستان کوتاه : روزي كه سكرترم رو اخراج كردم
  داستان کوتاه : آموزش ساخت يك سريال اشك‌آور در سه سوت!
  داستان کوتاه : داستان طنز مديريت ايراني
  داستان کوتاه : اطلاعات لطف
  داستان کوتاه : طنزسهميه بندي بنزين
  داستان کوتاه : کــــــودکـــــي
  داستان کوتاه : شوهر كردن
  داستان کوتاه : نامه ايي به خدا
  داستان کوتاه : بي‌برقي مي‌كِشيم
  داستان کوتاه : چند راهکار براي حفظ جيب مردها
  داستان کوتاه : داستان مردي كه فرشته ها را مي فهميد
  داستان کوتاه : مزه شيرين تنهايي
  داستان کوتاه : قطع درختان
  داستان کوتاه : سخاوت

نحوه کسب درآمد
mi118.com


CLOCK

بخشهاي مختلف وب



خبرنامه

نام کاربري

ايميل شما



Powered by WebGozar


لوگوي ما

آمار سايت



 POWERED BY DEHKADEPMC  BY: DACOTA22